تبليغاتX
جلیله سلیمی

جلیله سلیمی
سیاسی, اجتماعی, فرهنگی, صحی 
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه

تغییر سیاست غرب در کشور های شرقی درکنترول مهاجرت اثر گذار است.

در این روز ها  محاکمه عامل کشتاردسته جمعی در ناروی را دنبال میکنم . افکار گوناکون مغزم را میفشارد گرچه این عمل را تکاندهنده و غیر پذیرفتنی میدانم ولی من در پهلوی این به آنعده رهبران بی کفایت و مفسد کشور های شرقی که شهروندان خود  را مجبور به ترک از کشور هایشان میکنند بیشتر نفرین میفرستم . آن عده رهبران  که خود در فساد تا گلو غرق میشوند وبعد  کنترول کشور های خود را از دست میدهند و نمتوانند امکانات اولیه زندگی را برای شهروندان خود فراهم کنند و حتی نمیتوانند از خانواده های خود حمایت  کنند و مسوولیت و بار شانه های خود را به دوش رهبران و حکومت داران کشور های که در افکار مذهبی و فرهنگی و سیاسی  خود را با انهاکاملا  مخالف و بیگانه میدانند میاندازند و سبب تولد  افکار ضد شرقی و یا عقاید اسلامی  در ذهن مردم اروپا ودر نهایت سبب چنین فاجعه برای مردم اروپا میشوند .

مهاجرت در اصل  خودش یک مجبوریت طاقت فرسا و سنگین  است و هیچ انسان دوست ندارد که این زهر تلخ  را به انواع مستقیم و غیر مستقیم بنوشد  و برای آواره بودنش به شانه های دیگران سنگینی کند  . انسانها دوست دارند با هرگونه افکار و عقیده و رسوم و عنعنات که دارند زیر سقف سرزمین  آبایی و اجدادی  شان جای پای نیاکانشان را تعقیب  و  با امکانات اولیه و یا مناسب زندگی که دولت های مربوطه  باید آن را برایشان فراهم کننددر سرزمین آبایی خود ادامه حیات کنند تا کسی را نه از بودنشان و نه از عقیده شان نگران بسازند و نه منت تله مهاجرت را بچشند. 

  مهاجرین کشور های شرقی از دوجانب در مهاجرت جفا میبینند. در مرحله اول از سبب بی کفایتی رهبران و حکومت هایشان که  آنها را مجبور به ترک کشور هایشان میکنند. بعد جفا دیگر را آنعده مردم کشور های میزبان که مهاجرت  را ناشی از مجبوریت آنها نمیدانند و بیشتر فکر میکنند مهاجرت بیشتر مردم شرق  به غرب  از هوس است . 

نکته مهم دیگر که سبب تولد افکار ضد شرفی و ضد مسلمان ها در اروپا میشود . حمایت سیاسی دو پهلوی غرب از گروه ها و رهبران مفسد و ستیزه جو در کشور های مسلمان و شرقی است . سیاست مغلق غرب در حمایت از گروه های که بیشتر سبب نقض حقوق بشر و دموکراسی اند سبب ایجاد تشنج و اختلاف های شدید و بر هم زدن نظم اجتماع در کشور های شرقی و مسلمان شده و سبب گسترده شدن هر چه بیشتر  بستر خشونت در اینگونه کشور ها میشود . این خشونت ها بیشتر سبب میشوند تا مردم به ستوه بیایند و در نهایت مجبور میشوند تا کشور های خود را ترک و پناهگاهی را در غرب که امن ترین نقطه جهان تا حالا میدانند برای خود انتخاب کنند .  

پس اروپاییان و غربی های که در هراس هجوم مهاجرین شرقی در کشور هایشان هستند بیتشر مسوولیت دارند تا سیاست مداران  خود را متقاعد سازند که سیاست دو پهلورا کنار گذاشته و از گروه های که سبب ایجاد بی ثباتی در کشور های شرقی میشوند حمایت نکنند. اروپاییان نگران از هجوم مهاجرین باید بدانند که شرق اگر با ثبات باشد بهترین محل زندگی است و هیچ کسی دوست نخواهد داشت تا زهر تلخ مهاجرت را در دیگر گوشه از دنیا بچشد پس برای جلوگیری از هجوم بیشتر مهاجرین و  با ثبات سازی کشور ها مهاجر خیز به جای انتقاد و نفرت  تلاش و همکاری کنید تا مردم بتوانند با آسودگی به زندگی خود با هرگونه عقابدکه دارند در سرزمین نیاکان  خود ادامه حیات دهند.

وگرنه  این رسم طبیعت است حتی پرنده گان وحیوانات و هر زنده جان که دور از هیاهوی ما انسانهاهم زندگی میکنند وقتی محیط زندگی خود را برای ادامه حیات مناسب نمیبینند مجبور اند برای نجات جان خود از یک محل به محل دیگر نقل مکان کنند .

خوشا بحال آنها که برای آنها نه در آسمان مرزی است و نه در زمین . هر جایی میخواهند میتوانند بروند .  

[ 91/02/01 ] [ 12:43 ] [ جلیله سلیمی ]

                                                                           داکتر جلیله سلیمی

 سونامی که در بدخشان جریان دارد نادیده نگیرید!!!

 بدخشان دور افتاده  متاسفانه در طول سال ها ی طولانی و در دوران حکومت های متعدد یک ولایت فراموش شده و کمتر مورد توجه حکومت داران هر زمان بوده است . بدخشانیان با وجود کم توجهی حکومت داران آنچه که  در توان خویش دارند  خود را در غم و شادی در تمام نقاط این  سرزمین سهیم  میدانند  و درلحظات سرنوشت سازو در اندکترین مشکلات  کشورو مردم خود در هر گوشه ای از این سرزمین  با  صدای رسا  و یا حضور فزیکی سهم خود را ادامیکنند . عسکربچه های بدخشانی نیم بیشتر  از نظامیان قندهاری، هلمندی ، ننگرهاری، پکتیا و مرز های جنوب ، شرق ، غرب وشمال  تمام نقاط و خط های دفاعی این  کشوررا  در هر زمان و در هر حکومت  تشکیل میدهند  ودرتمام جنگ هابرای دفاع از تمامیت ارضی واستقلال این کشور بزرگترین قربانی ها از فرزندان بدخشانی است . بدخشانیان  همچنان در مسایل سیاسی کشور شان با وجود تمام کم توجهی ها  سهم بارز و بزرگ را همیشه به دوش گرفته اند . ولی با این همه فداکاری ها و مسوللیت پذیری هایشان این سرزمین باستان و مهد هزاران دانشمند ، شاعر و نویسنده و مبارزان راه ازادی در تمام مدت از فقر بیداد میکند و فاجعه های پی در پی جان هزاران تن از این فرزندان فقیر را در شرایط که تمام امکانات نجات انها وجود دارد میگیرد .

 

برف  کوچ های  با سابقه بدخشان که به نسبت سرد سیر بودن این کشورمعمولا در زمستان ها اتفاق میافتدو همین حالا جریان دارد وجان صد ها بدخشانی را همین روز ها گرفته است  برای دولت داران و مسوولین  نا آشنا و غیر معمول نیست ولی مهم این است که با وجود داشتن تجارب دست داشته  در طول سال های متمادی چرا هنوز بدخشانیان در زمستان  قربانی میدهند ؟. در شرایط حاضر نجات جان بدخشانیان که درزیر برف کوچ ها گیر مانده اند  میتواندبسیار ساده و حتی میشود به سادگی از تلفات بیشتر جلوگیری کرد  ولی به نسبت کم توجهی نهاد کمک کننده و مسوولین مربوطه و یا هم عدم مسوللیت پذیری نماینده ها  این فاجعه هنوز هم جان صد ها هموطن بدخشانی را هر سال میگیرد  فاجعه ی که کمتر از سونامی نیست  و همین حالابا وجود حضور فعال جامعه جهانی با تمام امکانات دست داشته بدخشان را سوگوار ساخته است .  چرا مسوولین و نهاد های کمک کنننده با وجو امکانات دست داشته  واقعه را  یک حادثه عاجل و قابل جلوگیری ندانسته اند تا  مردم راکه هنوز شاید زنده باشند  از زیر برف کوچ بیرون بیاورند تا بیشتراز این  تلف نشوند

 

 بهتر است علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد

 سوال مهم اینجاست که  مسوولین و حکومت داران و نماینده های که برای حل مشکلات آن مردم فقیر دست و آستین خود را برزده بودند و برای مردم شعارمسوللیت پذیری میدادند  قبل از زمستان چی اقدامات را برای نجات و جلوگیری از اینگونه واقعات در نظر داشتند  و چگونه برنامه های را در حالات عاجل تهیه کرده بودند که بتواند در همه حالات قابل دسترسی باشد؟

تنها به فرستادن دعا و درود به قربانیان نمیشود از مسوولیت ها خود شانه خالی کرد و ابراز سوگواری هم جزیک نمایش بیش نیست . مهم این است که مسوولیت خود را در مقابل مردم فقیر بدخشان چگونه ادا کردید و میکنید؟

 آنجا سونامی قابل جلوگیری در جریان است و اینجا فقط دعا میخوانیم و بس  این چه رسمی است که بدخشانیان را زنده به گورمیسازند  ؟

 مهم این است که واقعه ای را جریان دارد با تمام وجود احساس بکنید  و هر چه زود تر اقدام کنید و به کمک آن مردم فقیر بشتابید فقط به دعا و ابراز سوگواری و تسلیت نمیشود اکتفا کرد.   

 

 

 

[ 90/12/19 ] [ 15:21 ] [ جلیله سلیمی ]

                                                           داکتر جلیله سلیمی

  هزاران مشاوربیکار با معاشات هنگفت و کودکان که از سرما و گرسنگی در زیر خیمه ها جان میدهند

              

ده سال قبل هیاهوی دموکراسی در افغانستان بالا شد و کشور های مختلف هم با صف طولانی از شهروندان خود تحت شعار کمک  به افغانها به افغانستان آمدند در موارد زیاد این خارجی ها از فرصت ها ی که خود خلق کرده بودند با مهارت و  به انواع مختلف سواستفاده کردند. .عده  ءزیادی که با کیسه های خالی  برای پول اندوختن  به افغانستان آمدi آمده بودند آنچه را که آورده بودند دو باره  با خود بردند و نامش را گذاشتند کمک به مردم افغانستان .   

شهروندان کشور های خارجی که  در چگونگی راه های مختلف پول پیدا کردن مهارت خاص دارند بدون در نظرداشت ضروریات جامعه افغانستان اوراق را  به نام های مختلف ترتیب دادند و مردم ما را تارج کردند و یا در موارد بسیار بخاطر به چنگ آوردن پول خود را در ادرات مختلف افغانستان به نام های مختلف جا زدند واز این راه سو استفاده های بیشمارمالی کردند .

 

بد بختانه این فاجعه هنوز هم در حالی ادامه دارد که  هزاران  کودک فقیر افغان در زیر خیمه ها در سرمای زمستان از گرسنگی جان میدهند ولی عدهء به نام مشاور از کیسه فقیرانه و پول اعانه  کودکان و مصیبت زده گان افغانستان با معاشات بلند و کار نا چیز و غیر مفید بر گرده مردم  مصیبت زده مردم  ما هنوزم نشسته اند .

عده بیشماری شهروندان کشور های همسایه دور و نزدیک افغانستان هم از این فرصت بی نصیب نشدند و بدون درک درست از چگونگی وضیعت جامعه افغانستان و با دانش اندک و ناچیز و بدون شناخت ضرورت های این جامعه در این ده سال در وزارت خانه ها  و ادارات دیگر دولتی  بدون انجام دادن هیچگونه کار موثر اوقات طلایی کشور مارا  هدر دادند وپول به دست آوردند . ولی هنوزهم  از دامن مصیبت زده کشور ما  دست بردار نیستند .

 

افزون بر هزاران مشاور خارجی با اخذ معاشات بلندکه به دست آوردن چنین پول در کشور های خود انها برایشان غیر ممکن است.. به هزار ها مشاور داخلی با هیچگونه دست آورد در این ده سال به کار بی ثمرو مزد هنگفت خود ادامه میدهند .عده زیادی  بیکاران که در یافتن کار مناسب  سرگردان بودند  به واسطه اشخاص پرنفوذ در دستگاه دولتی  برای به  دست اوردن پول مشاور معرفی میشوند  ولی ازنتیجه کار انها در این ده سال چنین برمیاید که  نه تنها بر پیکر بیمار این جامعه مصیبت زده  کشور ما هیچ دردی را دوا نکرده اند  بلکه جز وقت ضایع کردن و پول بدست اوردن کاری موثری برای مردم افغانستان انجام ندادند.

 

روزی را بخاطر میاورم که گذرم به یکی از وزارت خانه ها شده بود به  طبقه دیگر یک تعمیر بزرگ دولتی وارد شدم که آنجا جزء ازتعمیر های یکی از  وزارت خانه ها محسوب میشد  درتمام این طبقه که بیش از 20 الی 30 اتاق داشت و یا بیشتر از آن در داخل وخارج  اتاق ها  اشخاص با نکتایی ها و سرو صورت آراسته پشت میز ها نشسته و چای مینوشیدندو یا مصروف گفتگو و شوخی و خنده با همدیگر بودند  . در هر اتاق بیش از چندیدن نفر نشسته بود و در همه اتاق های که سر زدم  همین حالت جریان داشت. در اوایل  فکر کردم شاید  من اشتباها در وقت تفریح کنفرانس و یا مجلس عمومی وارد شدم  ولی بعدا کسی برایم گفت همه اینها مشاورین هستند که هر کدام ماهانه  بیش از 20 الی 40 هزار دالر معاش دارند ولی کارشان هنوز معلوم نیست هر روز همین حالت جریان دارد .تعجب کرده بودم . برایم گفتند این تعمیر با چندین طبقه  همه اش مشاورین همین وزارت هستند . انطرفتر زن جوان که کودک مریض در آغوش داشت بخاطر 2000 افغانی هر روز به آن وزرات میامد و همان روز هم کودکش مریض بود و شکایت داشت که اگر امروز نمیامدم یک روزه معاشم را کم میکردند.

 

 حالا خود تصور کنیید یک تعمیر با چندین طبقه یک وزارت خانه که تمامش مشاور باشد وبرای همه از پول اعانه مردم افغانستان چنین معاش هنگفت پرداخته شود و آن وزارت هم هیچ دست اوردی در این چندین  سال نداشته باشد عمق فاجعه تا چی اندازه است .

    متاسفانه که این فاجعه با همین شدت هنوزهم جریان دارد . عده از اشخاص و افراد به واسطه اشخاص با نفوذ و یا روابط شخصی با معاشات بلند به نام مشاوربه وزارت خانه  معرفی میشوندبدون اینکه نتیجه کار انها را مردم افغانستان احساس کنند این اشخاص فقط اوقات طلایی مردم ما را ضایع میکنند .

دولت افغانستان مسوولیت بزرگ دارد  تا جلو اینگونه سو استفاده ها و خیانت وفساد  را در دستگاه دولتی بگیرد وبجای معاش بلند به این بیکاران به دروازه های فقیران و سرما زده گان و کودکان معصوم سری بزند و این معاش را با انها تقسیم کند وگرنه تاریخ کشور ما این فاجعه را هم بخاطر خواهد سپرد و این جنایت  و خیانت را هم جر ازخیانت های فراموش ناشدنی بر علیه مردم فقیر و مصیبت زده کشور ما محسوب خواهد کرد..     

  

 

 

[ 90/11/29 ] [ 21:19 ] [ جلیله سلیمی ]

                                                                                                   داکتر جلیله سلیمی

 سحرگل 15 ساله  سمبول ناتوانی و ناقص بودن نهاد های دفاع از حقوق زنان در افغانستان

 

در طول بیش از ده سال بیشترین و درشت ترین عناوین و  سر خط رسانه های افغانستان و گذارش های خبرنگاران خارجی و داخلی  ، کنفرانس ها ، جرگه ها و تمام مجالس بزرگ و کوچک که به بهانه های مختلف دایر میشوند شعار دفاع از حقوق زنان  و منع خشونت علیه زنان در افغانستان  بوده است که این  شعار کاذب و سمبولیک وسیله  رسیدن بسیاری ها به مقام ،شهرت  ثروت و دارایی  شده است و تعداد بیشماری هم که روزگاری برای یافتن شغل سرگردان بودند و به نسبت عدم داشتن دانش کافی در بخش های مختلف اجتماعی از اشتراک در کار های  اجتماعی محروم بودند با این شعار توانستند شغل های  پر درآمدی به خود، خانواده و اقارب دور و نزدیک خود پیدا کنند .

این شعار پر درآمد دسترخوان خالی بسیاری اشخاص سو استفاده جو را پر و سر و صورت خانه هایشان را رنگین و زیبا ساخت وضمنا انهایی را هم که تشنه جاه و مقام و شهرت بودند به شهرت و مقام  رسانید.

ولی با این همه استفاده های بیشمار افراد و اشخاص از این شعار واز این نام چی دستاورد و نتیجه مثبت را برای  زنان واقعا مستحق و مظلوم و محروم افغان به همراه داشته است؟  

مثال ازهزاران دختر و زن افغان که مظلومانه زیربار خشونت خاموشانه در خفا یا جان میدهند و یادر تمام عمر رنج میبینند و فریاد نمیکشند  یکی هم  سحر گل کودک مظلوم 15 ساله افغان است . این دختر معصوم در شهر که نهاد های حقوق زنان ملیون ها دالر کمک های جامعه جهانی را به بهانه های  پروژه های مختلف تحت عناوین دفاع از حقوق زنان و منع خشونت  اخذ و مصرف میکنند به طور فجیع مظلومانه شکنجه میشود  .

  

درکشور که 27 فیصد نماینده گان پارلمان را زنان تشکیل میدهند و هزاران نهاد دولتی و غیر دولتی در طول ده سال بنام دفاع از حقوق زنان رنج دیده و محروم  میلیون ها دالر بودجه دولت و جامعه جهانی را به بهانه مختلف برای دفاع از حقوق زنان مصرف کرده اند اینگونه خشونت بی سابقه که در تاریخ بشریت  کم نظیر است بر دختر معصوم افغان روا داشته میشود .

 

در کشور که شعاردفاع حقوق زنان  اش در بلند گو های غرب و شرق زبان زد خاص و عام شده است و داستان مظلومیت زنان افغان سوژه  گذارش های پر آب و تاب  رسانه  ها غربی و شرقی است بعد ازده سال  چنین تحفه برای مردم افغانستان پیشکش میکنند؟

 مردم افغانستان  با وجود وعده های دولت و جامعه جهانی در دفاع از حقوق زنان  توقع چنین واقعات  فجیع را باید داشته باشند؟.

اگر جامعه جهانی و دولت افغانستان  دستاورد های ده سال گذشته را در دفاع از حقوق زنان  نقش سمبولیک چند تن محدود از  زنان  که هیچگاه خشونت خانوادگی را در زندگی تجربه نکرده اند و یا بنا به دلایل سیاسی و شخصی روی صحنه آورده شده اند  میداند این دلیل موجه و قابل قبول نیست  چون انهایی که سال ها در محرومیت زندگی کرده اند هنوز محروم اند . به صحنه کشیدن بعضی  زنان به واسطه روابط قومی ، تنظیمی و شخصی هیچ اثری بر زندگی انهایی که واقعا محروم اند نداشته است .

 

ده سال مدت زمان کافی است برای کسانی که میخواستند واقعا صادقانه به این قشر مظلوم و محروم افغانستان خدمت کنند ولی متاسفانه که این شعار هم سیاسی شد و نقش سمبولیک را در میان جامعه ما اختیار کرد.

در افغانستان کرسی های کلیدی و سمبولیک که به واسطه مردان پرنفوذ  بنا به روابط تنظیمی، حزبی ، قومی و شخصی به زنان تحفه داده شده است سبب شده است آن زنان که در این کرسی های بلند نهاد های دفاع از حقوق زنان تکیه زده اند بیشتر روابط را بر ضوابط ترجیع بدهند  و در تصمیم گیری های خود نه تنها خود مختار نیستند بلکه بیشتر نقش سمبولیک دارند .

بیشترزنان که در کرسی های بلند دولتی و غیر دولتی نهاد های دفاع حقوق زنان مقرر شده اند به باور کامل از حقوق خود آگاهی درست  ندارند وحتی از موقیعت و صلاحیت های خود بیخبر اندو بیشتر نسبت به خود بی اعتماد بوده و جرات فعالیت های اجتماعی و تثبیت موقیعت خود را در پست معرفی شده ندارند و یا هم بسیار محافظ کارانه برای حفظ مقام و کرسی خود عمل میکنند .این ناتوانی انها در استفاده از صلاحیت های وظیفوی و مقام شان  سبب بی اعتمادی زنان و خانواده های افغان نسبت به این نهاد ها  شده است .

 

این دلایل سبب شده است که خانواده ها و زنان واقعا محروم و مستحق افغان  برای حل مشکلات خانوادگی و شخصی شان کمتر با این نهاد ها در تماس شده هر نوع خشونت  را خاموشانه و صبورانه مانند سحر گل تحمل کرده و بعضا زیر بار این خشونت ها مظلومانه جان میدهند و یا به طور فجیع مانند سحرگل تا دم مرگ خاموش میباشند ولی با این نهاد ها در تماس نمیشوند.

 

 

 

[ 90/10/11 ] [ 7:27 ] [ جلیله سلیمی ]


                                                                       داکتر جلیله سلیمی      

 حریم خصوصی افغانها در نقاب آزدی بیان تجاوز میشود 

  چندی قبل قسمتی از یک فلم مستند را دیدم که یک خانم خبرنگار خارجی از زندان زنانه  کابل تهیه کرده بود  وطبق که در فلم  دیده میشود  آنچه را که  بود و نبود زنان زندانی در محبس زنانه کابل بوده  است اززندگی خصوصی انها تا ناگفته های محرم و نهایت حساس زنان زندانی را در فلم به نمایش گذاشته است  که شما میتوانید بخش از آن فلم را در ختم این متن مشاهده کنید.

این خبرنگار حتی اجازه یافته است  که از محاکمه خصوصی چندین تن از زنان که به جرم روابط نا مشروع و جرایم اخلاقی زندانی شده اند و طوری که دیده میشود بیشتر انها هنوز جرم شان ثابت نشده و یا هنوز تحت پیگرد قانونی قرار داشته اند به تصویر کشیده  است

طوری که از جریان این فلم چنین برداشت میشود این خانم  زنان زندانی را وادار به فاش نمودن تمام داستان  خصوصی  و قضایایی جرمی آنها  قبل از ثابت شدن در محمکه ساخته و داستان های نهایت حساس  انها را  با جزییات بدون احترام گذاشتن به حریم خصوصی زنان برهنه و بی پرده بیان کرده است 

این در حالی است که  چندی قبل اتحادیه اروپا به دلیل گویا نگرانی های امنیتی زنان  اجازه نداد تا فلم مستند را که در باره جرایم اخلاقی زنان افغان تهیه شده بود به نشر برسانند .

دیدن این فلم مرا به حیرت انداخت که  در کشورنهایت حساس و سنتی مانند افغانستان چطور اشخاص بنام خبرنگار اجازه مییابد تا این حد برهنه وار داستا ن های حریم خصوصی مردم افغانستان را  در معرض دید جهانیان اینگونه بی پرده و برهنه بیان کند. در حالیکه در کشور های غربی  که  گفته میشود دموکراسی در انجا ها نهادینه شده است  حتی در قضیه های کوچک جرمی چنین اجازه نیست تا خبرنگاران از جریان محاکمه اشخاص مجرم  فلم تهیه کنند . قرار که همه میدانند در  کشور های مذکور حتی اجازه نشر فوتوی ازجریان محاکمه  مجرمین در مطبوعات داده نمیشود  و بیشتر تصویر مجرمین را به شکل رسامی به نمایش میگذارند. ولی نمیدانم چرا در جامعه شدیدا حساس و تا حال برنخواسته از بستر خشونت و حساسیت های  سنتی و مذهبی  مسوولین مربوطه اینگونه افراد و اشخاص سو استفاده جو را اجازه میدهند تا در حریم خصوصی افغانها تا این حد مداخله کنند و تااین حد بدون احترام گذاشتن به حریم خصوصی زنان افغان در داخل زندان زنانه رفته و بدون  احترام گذاشتن به رسوم و رواج دینی و سنتی  افغانها و با در نظر نگرفتن محرمیت  خصوصی افغانها به خاطر کسب شهرت  و امتیاز طلبی خود و یا بدست آوردن منافع دیگری شاید هم منافع مالی در معرض دید جهانیان قرار بدهد .

طوری که به همگان معلوم است  ارتباطات نا مشروع و تجاوز های جنسی در تمام کشور های اسلامی و حتی بعضا غیر اسلامی که قضا در انجا ها بر پایه های عدالت استوار است  مجازات را در قبال دارد و مجرمین باید محاکمه شوند و یا هم قضا در ثابت ساختن تخلفات انها  تصمیم  میگیرد که در افغانستان هم طبق معمول  چنین است.

 این  قضایا  برای جهانیان  تازه  و بسیار غیر عادی نیست که بیننده بعد از دیدن آن انگشت حیرت  بر دندان بگیرد. ولی به نظر من آنچه این خبرنگار را به کابل برای تهیه این فلم مستند کشانیده است آسان به دست آوردن این فرصت است که در کشور های دیگر نمیتواند این فرصت طلایی را به این آسانی به دست بیاورد . در کشور های که قانون حکمفرما باشد مسوولین  چنین اشخاص مجهول الهویت را که به جرم احترام نگذاشتن به حریم خصوصی  زندانیان و یا تشبث در کار دیگران جریمه خواهند کرد.

اگر هدف تهیه کننده این فلم به تصویر کشیدن عدم رعایت حقوق بشر و حقوق زن درافغانستان است و فکر کرده است با  این فلم برهنه ساز خودبرای تامین حقوق زنان در افغانستان شهکار میافریند باید بداند که اشتباه کرده است چون  طوری که  از فلمش دیده میشود کدام پیام قوی و موثر  را نمیتوان برداشت کرد .( دختر افغان با پسری روابط نامشروع داشته و بعد او را به جرم این گناهش به محاکمه کشاندند؟ )همین واقعه که در تمام کشور ها با داستان های وحشتناکتر و دیدنی تر از آن به تکرار واقع میشود .

 تهیه کننده فلم  به جای رفتن به زندان های زنانه کابل میتوانست از وضیعت بد اقتصادی زنان بیوه و کوکان یتیم که در جاده های کابل گدایی میکنند فلم میساخت و یا هم از خشونت های عقب پرده و هزران قضیه نقض حقوق زنان  در موارد آشکار و غیر اشکار بیرون از زندان گذارش تهیه میکرد . به تصویر کشیدن زنان زندانی کمکی را به تامین حقوق زنان در افغانستان  نمیکندجز اینکه این خبرنگار برای خود در غرب امتیاز بگیرد . برعکس عرصه را برای زندگی این زنان در جامعه  شدیدسنتی افغانستان بعد از آزادی آنها تنگ بسازد چون این زنان  بعد از آزادی از زندان مجبور اند  دوباره به دامن همین جامعه افغانستان برگردند . ایا بستر مناسب برای زندگی کردن برای انها  در این جامعه حساس و شدیدا سنتیبعد از نشر فلم این خبرنگار خارجیوجوددارد ؟

  تهیه کننده این فلم طوری که از جریان دیالوگ در فلم برداشت میشود و از نامش (طناز)پیداست  که شاید اهل ایران باشدکه مانند صد ها خبرنگار دیگر  ایرانی با استفاده از زبان فارسی خواسته است  باتهیه این فلم از زنان افغان  در کار و کسب خبرنگاری خود امتیاز بگیرد و متاسفانه که برای به دست آوردن این امتیاز مانند دیگر صد ها خبرنگار خارجی دیگر  این طعمه خود را ازنمایش  زنان افغان  میخواهد به دست بیاوردو با تمسخر به  رسوم و عنعنات  افغانها و برهنه سازی حریم خصوصی زنان افغان  بسیار زیرکانه  به اصطلاح هم در میخ بزند و هم در نعل.   احترام گذاشتن به حریم خصوصی انسانها از جز اساسی احترام به حقوق بشر است که باارزشتر از  امتیاز است که این خانم  دنبالش است .

کاش طناز خبرنگار به جای ترحم به حال زنان  زندانی افغان  به زندان های زنانه ایران سری میزد   تا آنجا  قضایای وحشتناکتر و بی پرده تر و بی نظیرتر در تاریخ بشریت از خشونت های خانوادگی و روابط نامشروع  زنان ایرانی را درمعرض دید جهانیان قرار میداد تا جهان  از روی دیگری سکه در ایران  واز  ایرانی ها باخبر میشدند . ولی ظاهرا  ایرانی ها که  نمیخواهند چنین کنند کاری کنند چون معمولا ایرانی های فعال در میدیا  فقط انچه را که به جهانیان   از کشور خود معرفی میکنند فقط روی سکه طلایی آن است . 

به نمایش گذاشتن  زندگی خصوصی زنان مجرم و زندانی در مواقع نهایت حساس و انهم  اینطوربا داستان های  برهنه در مقابل کمره در کشور های دیگر برای خبرنگاران مجهوال لهویت مانند طناز اجازه  داده نمیشود تا از اینگونه واقعات حتی یک تصویر هم داشته باشند چی رسد که  اینگونه در حریم خصوصی انها مداخله کند و زنان  مجرم را قبل از محاکمه و ثابت ساختن جرم انها  طناز خبرنگار محاکمه کند و انها را مجبور به فاش ساختن تمام  داستان  خصوصی با جزییات  و نهایت حساس  کند .در کشور های دیگر محاکمه زنان که در روابط نامشروع  مجرم شناخته میشوند عقب دروازه های بسته صورت میگیرد و به اساس   احترام گذاشتن به حریم خصوصی انسانها  خبرنگاران را  اجازه ندارند که از اینگونه زنان حتی یک تصویر هم داشته باشند. ولی متاسفانه  در کشور ما بنام آزادی بیان حریم خصوصی افغانها  مورد تجاوز قرار میگیرد  و اشخاص سو استفاده جو مانند این خبرنگار در صدد برهنه ساختن افغانها و بعد خندیدن به حال مردم ما اند 

.

[ 90/10/06 ] [ 1:39 ] [ جلیله سلیمی ]

                                    

                                                                     

کمک های جامعه جهانی در ده سال گذشته  در پروژه های بنیادی به مصرف نرسیده است

 

طبق گذارش وزارت  مالیه در طول ده سال گذشته از مجموع  69 ملیارد دالر که به افغانستان وعده داده شده بود 57 ملیارد دالرآن  به دولت افغانستان تادیه شده است که از جمله   این پول تنها 18 درصد آن از طریق دولت افغانستان به مصرف رسیده است ومتباقی 82 درصد  پول باقی مانده از طریق  کشور های کمک کننده  به مصرف رسیده است 

با درنظرداشت ارقام ذکر شده و وضیعت زندگی  افغانها  در شرایط کنونی ، فقر ،بیکاری ومهاجرت جوانان که بزگترین  نیروی کاری جامعه را تشکیل میدهند   چنین  دریافت  که بیشترین کمک های وعده شده جامعه جهانی  جامه عمل پوشیده است . جامعه جهانی سهم خود را آنظور که وعده داده اند انجام اداه اند ولی اینکه چگونه این پول ها ی کمکی به مردم فقیر افغانستان در بخش های  موثر و بنیادی به مصرف نرسیده است میتوان مقصر اصلی دولت را در این زمینه دانست و تا  یک اندازه هم  نهاد های کمک کننده خارجی در گذارش دادن نحوه کمک به افغانستان  بیتفاوت بوده اند.

 بیتفاوت بودن نهاد های کمک کننده را  هم میشود ریشه آن را در سهل انگاری های دولت دانست . خارجی ها در حامعه بیگانه و سراسر پیچیده از فقر و جنگ و هزاران مشکل دیگر چی میدانند که  اولویت های مردم دربازسازی  این کشور چیست.  این دولت افغانستان است که باید اولویت ها را تشخیص میداد و  به جامعه جهانی معرفی میکرد . .

 وقتی دولت در انجام مسوولیت های خود موفق میبود با جرات کامل  میتوانست در طول این مدت از کار نهاد های خارجی  نظارت کند و انها را مجبور بسارد تا هر شش ماه گذارش کاری و نحوه مصرف پول کمکی را به دولت افغانستان و یا از طریق یکی از  نهاد غیر دولتی به دولت ومردم افغانستان گذارش بدهند .اگر دولت در طول این ده سال در این امر  پافشاری و جدیت نشان میداد  یقینا  موسسات کمک کننده هم این درخواست دولت را میپذیرفتند .

 

 اشتباه دیگر که دولت در طول این ده سال در مصرف کمک های جامعه بین المللی داشت  سهل انگاری و بیتفاوتی در ایجاد پروژه های بنیادی و موثر و دومدار بود ، بیشترین پول های که باید در ساختن شفاخانه ها ، مکاتب ، برج های برق ، فابریکه ها و پروؤه های ملی و بنیادی وموثر باید به مصرف میرسید فقط در پروژه های غیر بنیادی مثلا  در ترمیم و رنگمالی چند شفاخانه و یا کلینیک و یا مکاتب ترمیم ناقص و کوتاه مدت ماشین آلات بیهوده به مصرف رسانده  شده است  که بعد از یک زمان کوتاه دوباره تخریب شده و میلیون ها دالر پول کمک شده در این گونه پروژه های کوتاه مدت و عیر موقربیهوده به  مصرف رسیده است .

 و یا در بخش دیگری ..اگر دولت در  ایحاد کانال ها  و بند های برق که بتوان  از آب ذخیره شده و کافی در کشور استفاده موثر میشد   پول هنگفت را برای خرید برق از کشور های همسایه به مصرف نمیرساند .

  

با ایجاد پروژه های بنیادی و دوامدار با پول کمک های خارجی میتوانست شغل ایجاد کرد و سطح بیکاری را در کشور کاهش میداد و از مهاجرت جوانان تا اندازه جلوگیری کرد و  دولت هم میتوانست  تا اندازه در بعضی عرصه ها خود کفا شد  .

اگر دولت عدم امنیت را بهانه برای ایجاد این پروزه ها میداند . پس چرا ولایات نسبتا امن با وجود داشتن امکانات خوب امنیتی  در ایجاد پروژه های بنیادی در طول این ده سال فراموش شده بودند  .

 

یکی دیگر از دلایل به هدر رفتن پول کمکی جامعه جهانی عدم داشتن پالیسی و ستراتیژی موثردر ادارات و موسسات دولتی  ، به حاشیه راندن کدر های متخصص و اشخاص کار کن ملی و دلسوز  به نسبت نداشتن حمایت  توسط اشخاص  با نفوذ، احزاب و تنظیم ها و روابط شخصی ، تقرر اشخاص و افراد که ظرفیت ، توانمندی  و دانش و تجربه کافی  درایجاد  پروژه های بنیادی و ملی  نداشتند و یا با وجود داشتن تخصص و داشتن تحصیلات اکادمیک از مشکلات مردم افغانستان  و نحوه ایجاد پروژه های بنیادی به درستی آگاه نبودند،  تقرر اشخاص و افراد که بدون مهارت درپست های مقرر شده توسط اشخاص و افراد با نفوذ و روابط شخصی و قومی و زبانی  در پست های کلیدی معرفی شدند سبب گردید که افغانستان طلایی ترین فرصت ها را برای بازسازی از دست بدهد.

 

حالا وزارت مالیه شکایت از آن دارد که چرا پول کمکی از طریق دولت افغانستان به مصرف نمیرسد .

در حالیکه وزارت خانه های کلیدی  هنوز نتوانسته اند چهل درصد بودجه انکشافی خود را به مصرف برسانند چطور میتوانست این همه پول که مثل دریا از تمام جهان به دامن افغانستان سرازیر شد به مصرف برسانند . این شاهد گویا از عدم داشتن پالیسی و ستراتیژی مفید درایجاد پروژه های بنیادی و موثر و شغل زا در  دولت افغانستان است.

 

 

 

 

 

 

 

[ 90/09/14 ] [ 10:2 ] [ جلیله سلیمی ]

 

برو قـــوی شـــو اگر راحت جهان طلبی

که در نظـــام طبیعت ضعیف پامال است

داکترجلیله سلیمی

 زنان همیشه قربانیان اصلی در جامعه مملو از انواع مختلف تبعیض، خشونت و سیاست بازی ها در کشور بوده اند. در بسیاری موارد بسیاری مردان اززنان در مقاصد سیاسی و شخصی خود سو استفاده کرده و انها را سپر برای رسیدن به اهداف سیاسی و شخصی خود ساخته اند که این امر در افغانستان در دهه های اخیر به صورت قابل ملاحظه به نام دموکراسی و دفاع از حقوق زنان به صورت سمبولیک به طور مستقیم و غیر مستقیم اتفاق میافتد که این خود جفای دیگری به حال زنان همیشه محروم و مظلوم افغان است.

عدم توانمندی زنان در تحلیل مسایل مهم در بسیاری موارد سبب گردیده است که بعضاخود انها دست به تصامیم و فیصله های بزنند که سرنوشت و خط مشی مبارزاتی خود انها را زیر سوال قرار دهد. بسیاری نماینده های زن که همین حالا در کرسی های تصمیم گیری تکیه زده اند نمیدانند که چگونه با مسایل حساس و سرنوشت ساز مقابله کرد و چگونه بتوانند توانمندی های زنان را در برای بسیاری کسانی که به زنان باور ندارند به اثبات رسانید.اتفاقات اخیر در تصویب قانون جدید در مورد زنان گویای این حقیقت است

 زنان پارلمان باید قبل از تصویب قانون جدید پارلمان را ترک میکردند چون نظر به قانون تصویب شده که خود این زنان به آن رای مثبت دادند حضور خود انهارا آنجا مورد سوال قرار میدهد چون حضور انها در آنجا ضرورت مشقت نیست که در میان آنهمه مرد حضور داشته باشند.

قرار گرفتن بسیاری زنان غیر آگاه در پست های مهم تصمیم گیری و قانون سازی که دانش کافی در تحلیل مسایل مهم و سرنوشت ساز کشور و به خصوص حقوق زنان ندارند سبب گردیده است که بسیاری ها به توانمندی زنان بی باور بوده و به دید دیگری به زنان بنگرند. خود این جفای بزرگ است که در حق زنان روا داشته میشود.

در کشور که بیشترین نماینده های زن در پارلمان رادر میان بسیاری کشور های جهان داشته باشد ولی برعکس زنان در بد ترین وضیعت قرار داشته باشند و هنوز قوانین تصویب گردد که حضور زنان را در جامعه مورد سوال قرار بدهد پس چی نیاز به وجود آنهمه نماینده زن در پارلمان است. طوری که دیده میشود زنان خود و با آرای خود قوانین را تصویب میکنند که نیاز به حضور انها را در فعالیت های اجتماعی غیر ممکن میسازددر بسیاری موارد چشم و گوش بسته رای میدهند. پس در چنین حالت که زنان افغان چنین نماینده های در داخل یک نهاد قانون سازی داشته باشند چی توقع برای تحقق حقوق زنان در افغانستان داشته باشیم چون این نماینده های زنان اند که هنوز از حقوق خود آگاه نیستنداین خانم های محترم هنوز حضور خود را در پارلمان درک نکرده اند و نمیدانند که اگرتمام این زنان نماینده همصدا وهمنظر در امر تحقق حقوق زنان باشند رای انها میتواند بسیار سازنده و مفید باشد اگر خود زنان پارلمان حضور خودرا در آن محل سرنوشت ساز چندان کار ساز نمیدانند ولی گاهی به آن اندیشیده اند که در کرسی های که تکیه زده اند فقط نمیتوانند توسط آن فخر بفروشند انها میدانند با رای انها در مسایل مهم کشور اقلا میتوان رای یک نماینده را شمرد این رای انهامیتواند سرنوشت میلیون ها شخص را رقم بزند قانون سازی کار ساده و آسان نیست که هر شخصی بدون آگاهی و بدون داشتن دانش کافی در مورد سرنوشت میلیون ها اشخاص ستمدیده و رنج کشیده و همیشه محروم تصمیم بگیرد از آن کرسی میتوان عدالت خواهی ات را به هر گوشی رساند.

 مردان یا تصمیم گیرنده گان اصلی در مورد مسایل مهم و سرنوشت ساز چون کفایت زنان را در تصمیم گیری های مهم ناچیز میدانند در مورد حقوق زنان آنچه را که خود میخواهند تصمیم میگیرند زیرا فکر میکنند که انهایی که در میان انها منحیث نماینده های زنان حضور دارند نمیتوانند با دلایل قانع کننده و کافی ضرورت های اشد جامعه کنونی را در مورد حقوق زنان در شرایط حاضر با دلایل قانع کننده و قابل قبول به کسانی که هنوز در مورد زنان به دید دیگری مینگرند بیان کنند بنا آنچه را که خود میخواهند انجام میدهند بدون اینکه خواست و عدم خواست زنان باشد.

در شرایط کنونی افغانستان شعار توجه به حقوق زنان یکی از اولویت های کاری است ولی برای رسیدن به این حقوق انسانی بیشتر به توانایی و کفایت و ابتکار و خلاقیت های خود زنان نیاز است چون هیچگاه یک مرد نمیتواند موضوعات حقوقی /جسمی و جنسی زنان را بیشتر از یک زن درک کند.

زنان افغان در بسیاری موارد با وجود مراعات نمودن قوانین اسلامی هم موردانواع و اقسام خشونت و بدرفتاری در داخل منزل توسط مردان و وابستگان خویش قرار گرفته اند که این ناشی از عدم توانایی زنان در دفاع ار حقوق حقه شان است و دربسیار موارد هم چون در مقابل خودتکیه گاه و مدافع قوی را در دفاع از حقوق شان نمیبینند مجبور اند هرگونه خشونت را تحمل کنند و امروز بسیار از زنان خاموشانه هر گونه خشونت و شکنجه را تحمل میکنند فقط به همین منظورکه امروز سیاه خود را بهتر از روزی میدانند که اگر ازخود دفاع کنند سیاه تر باشد.

پس این حقیقت به اثبات رسیده است که هر کس توانایی دفاع ار حقوقش را نداشته باشد حقش را دیگران پایمال میکند. شاعری چه خوب گفته است.

 

برو قـــوی شـو اگر راحت جهان طلبی

که در نظام طبیعت ضعیف پامال است

 

[ 90/09/05 ] [ 18:7 ] [ جلیله سلیمی ]

شیر ها هیچوقت محتاج  دیگران نیستند

 

دیروز شنیدم که افغانها شیر هستند  ولی  به روزگار مردم ما که میبینم چیزی از شیر بودن ندارند . محتاج ، عقب مانده و حاشیه گرینی و در مهمترین  خواص همیشه  محتاج  به بیگانه ها و اعانت و همکاری دیگران . مگر شیر نیرومند ترین و قوی ترین حیوان جنگل است که دیگران مختاج ان هستند و انچه را او تصمیم میگیرد دیگران میپذیرند با اینهایی که در میان مردم خود میبینم  که نه تنها این  مردم شیر نیستند بلکه نمیشود این حالت شان رابه هیچ تصویری در آورد . مگر شیر برای زنده ماندنش باید دست به دامن دیگرن دراز کند؟

شیر ها نه تنها از  خود  به خوبی دفاع کرده میتوانند بلکه حتی از محیط ماحول خود هم به خوبی حفاظت میکنند و از برکت او دیگران طعمه را نصیب میشوند . ولی این شیر های  که شما میگویید  هر روز در خاک خود برای حفاظت  خود بیگانه ها را طلب میکنند و هر گروه برای خفاظت گروهش باید دستش به بیگانه ای دراز است و برای بقایش از کیسه دیگران آب مینوشند . برای همین است که در این خاک شیران  یکی میرود دیگری میاید . مگر خواص شیر همین است که خودش دست زیر الاشه بنشیندو یا همجنس خود را بکشد و دیگران را برای حفاظت و حراست خود بطلبد؟ 

شیر ها به طور عجیب از قلمرو خود در برابر بیگانه ها دفاع کرده و دشمن پایان نا پذیری با کسانی دارند که در تصاحب قلمرو  با انها رقابت میکنند طوری که حتی به طور گله ای و با اتحاد  با نبرد در مقابل بیگانه ها میپردازند .ولی این مردم را که من میبینم و شما شیر خطاب میکنید  هزاران گروه  هستند که بیشتر  دشمن خود اند هر گروه از کاسه یی بیگانه ای آب میخورد و برای رضای دیگران بیشتر مردم خود را میکشد و یا دشمن خود اند و سال ها است که فقط از  گروه خود طعمه میگیرند این هم شد شیر؟'

آنچه شیران کند روباه مزاج   

احتیاج است احتیاج است احتیاج


[ 90/08/26 ] [ 14:47 ] [ جلیله سلیمی ]
ای سیل بیا  ببر تو این خانه ی دل

هر خوب و بد که دارد این لانه ی دل

ویرانه بکن تو قصر ی خونین اش را

بر باد بکن تو کاخ  ی افسانه ی دل

                              جلیله

[ 90/08/21 ] [ 19:23 ] [ جلیله سلیمی ]

مردم که از سرکوب  همدیگر لذت میبرند

 

افغانستان یک کشور چندین ملیتی با سلیقه های مختلف سیاسی  ,لسانی , اجتماعی, قبیلوی , گروهی , همیشه در گیراختلافات و  مباحثات مختلف و نا هماهنگی های گوناگون در تمام عرصه ها بوده و این نا هماهنگی ها  در موارد هم سبب  به وجود آوردن اختلافات عمیق  در میان انها  گردیده است  که  این حالت سبب سو استفاده بسیاری از کسانی که میتوانستند ازاین آب گل آلود ماهی بگیرند گردیده است. رقابت های سیاسی و اجتماعی میان این گروه ها و افراد در طول ادوار تاریخ سبب شدت بخشیدن  جنگ های تحمیلی  شده است.

 در طی دهه های اخیر افغانستان نه تنها میدان رقابت های قدرت های منطقه و جهان بوده است بلکه این رقابت ها در میان گروه ها وحتی  افراد و اشخاص هم به اوج و شدت خود رسیده است که با گسترش و توسعه رسانه ها و آزادی بیان در طی تحولات اخیر میتوان این اختلافات رااز  انتقاد های شدید و ایراد گیری های که بعضا به خشونت میانجامد  به صورت واضح و آشکار احساس نمود .

این حالت نه تنها در داخل افغانستان  شدیدا ادامه دارد بلکه با تاسف که افغانهای مقیم کشور های  خارج از افغانستان هم به این رقابت هایشان در همان کشورها به همان شدت و به همان حساسیت داخلی ادامه میدهند .

به ادامه مشکلات طویل المدت  داخلی مهاجرت در میان افغانها سالهای سال ادامه داشته و این مهاجرت ها در طی مشکلات اخیر  چندین برابر افزایش یافته است .

افغانهای مقیم خارج  با وجود درک مشکلات همدیگر از اوضاع سیاسی و اجتماعی کشورو با وجود ضرورت های شدید اتحادو هماهنگی و همکاری و صمیمیت با هم در محیط طاقت فرسای مهاجرت و آواره گی و ضرورت همکاری  در لحظات حساس که  کشور و مردم ما  شدیدا  نیازمند آن است هنوز به  اختلافات و  حسا سیت های  گروهی ؛ زبانی , و سیاسی و فردی  و سلیقوی خود  شدیدا ادامه داده و  در بسیار موارد هم حتی  سبب اختلال در فعالیت های  اجتماعی و فرهنگی  یکدیگرمیگردند.  

در این اواخر مطبوعات و رسانه ها هم با وجود شعار بیطرفی بازهم در موارد زیادی با موقع دادن افراد و اشخاص عقده مند و بی هدف وسوء استفاده جوو بعضا هم احساساتی  وسیله خوبی را برای به شهرت رسانیدن افراد و اشخاص استفاده جو مهیا نموده است .بنا بسیاری  از افراد و اشخاص که شایستگی و ظرفیت  چندانی  در موارد تحلیل  مسایل مهم داخلی و خارجی کشور ندارند  با استفاده از وسایل اطلاعات جمعی که به ساده گی به دسترس انها قرار میگیرد با ایراد گیری های بی هدف که در بسیاری موارد هم بی مورد و ناسنجیده بوده  خود را زبان زد خاص و عام کرده واگر در نهایت وقتی  به دورنما و هدف  اشخاص منتقد و به اصطلاح تحلیل گر دقیق  سنجیده شود  هدف شان جز سرابی بیش نیست . 

بعضی اشخاص در طی این تحولات با استفاده از تاختن به اشخاص و افراد  و گروه ها  چنان شهرت کسب کردند که دیگر حالا قهرمان جهانی  معرفی شده اند بدون اینکه  موثریت  و پی آمد های  مفید این قهرمانی را مردم  محروم و مظلوم ما  احساس کرده باشند .  

 در این سال ها وسیله که بیشتر افراد و اشخاص را به شهرت میرساند انتقاد و ایراد گیری های بی مورد وبعضاهم با مورد در تمام مسایل بوده است که بعضا این انتقاد ها به جا و موثر بوده و توانسته است زبان گویای  مردم محروم ما بوده باشد.

 ولی هستند بسیاری افرادی و اشخاصی که در طی تحولات اخیربا استفاده از زبان انتقاد از این و آن  وسیله خوبی را برای شکار قلب  های مردمان خوش قلب ما  برای رسیدن به خواست های شخصی خود ساخته اند.

نکته جالب و قابل توجه که گاهی تاسف آور و گاهی هم تعجب آور است این است  که  بعضا مسوولین و افراد و اشخاص که در مقام های با صلاحیت  تکیه زده اند و  میتوان خوبی وبدی  جامعه رادر چگونگی کار کرد های انها تشخیص داد  انها هم با مباحثات احساساتی خود نیز چنان غوغای را به راه میاندازند که گویی دیگر همه گناهکار اند جز آنها . ولی حقیقت اینجاست که کسانی دیگری باید باشند  از خود انها انتقاد کنند.  بعضا به این نکته میاندیشم  همه  میخواهندانتقاد کند کی باید بشنود.؟ اینجا همان ضرب المثل قدیمی و عامیانه  را به یاد میاورم که میگوید " دزد هم دزد میگویدصاحب خانه هم دزد میگوید". در حالیکه  شخص خود این آقا و یا خانم که در کرسی های مسوولیت اند مسوول به وجود آوردن شرایط اند که سبب انتقاد گردید است .انهایی که حالا با انتقاد خود را عزیز مردم جلوه میدهند . باید خود  برای ریشه کن کردن به بی باوری ها در میان مردم تلاش کنندوبابه وجود آوردن فضای موثر شرایط انتقاد و ایراد گیری را برای مردم مهیا نسازند.

چون در بسیار موارد خود این اشخاص و مسوولین اند که سبب انتقاد میگردندزیرا گوشه از چرخ جامعه که خودشان از آن انتقاد میکنند به دست خود آنها چرخانیده میشود.

 این افراد و اشخاص با استفاده از مقام و محل  بلند میتوانند صدایشا ن و گاهی هم سخنان عوام فریبانه شان  را به گوش دیگران برسانند وبه اصطلاح تیر خود را به هدف  برسانند  و با استفاده  از سلاح برنده انتقاد  برای شکار قلب های مجروح از بی عدالتی ها  و محرومیت های مردم ساده قلب و خوش باور ما استفاده میکنند. تا عمر قدرت وصلاحیت های خود را بیشتر و دوامدارتر سازند .  

  بازار انتقاد و نقد گرایی در این اواخرچنان شدت کسب کرده است که حالا  به جز انتقاد و ایراد گیری از یکدیگر موضوع مثبت و موثررا در رسانه ها و وسایل اطلاعات جمعی کمتر میتوان یافت.

ولی مردم  واقعا محروم ما و کسانی که در طول این سال ها  همه را تجربه کرده اند باید بدانند که تنها نمیشود به حرف پراگنی ها همه  مشکلات را حل کرد . مشکلات افغانستان فراتر از تصمیم گیری های  شاعرانه است  که بعضی اشخاص  برای مردم وعده میدهند. مشکلات افغانستان را هم نمیتوان تنها با انتقاد  حل کرد .

[ 90/08/13 ] [ 12:36 ] [ جلیله سلیمی ]
پارلمان ،لوی جرگه  و یا سفر های سیاحتی  یکی را انتخاب کنید

با موجودیت  پارلمان و مصارف هنگفت که برای برای تدویر لویه جرگه ها هر ساله به مصرف میرسد  جفا به مردم فقیر و  اقتصاد از هم پاشیده  افغانستان است . در صورت موجودیت پارلمان و اشخاص که با اخد مصارف از بودجه دولت  فقیر  خود را نماینده های مردم معرفی میکنند ضرورت به  تدویر لوجه جرگه نیست . اگر دولت داران به این باور اند که  نماینده های که در لویه جرگه دعوت میشوند با اعتبار تر از نماینده های پارلمان هستند پس موجودیت پارلمان ضرورت نیست . یکی را انتخاب کنید.

تقریبا  هر ماه کنفرانس ها و یا گردهمایی  که بیشتر به مجالس  تفریحی میماند با مقاله خوانی های بیهوده و ظاهر فریبانه به بهانه های مختلف  در کشور های مختلف دایر میشود که بیشتر انها بی نتیجه است  و فقط همین ارمغان را به جمعی  نازدانه  های کرسی نشین  وانهایی که دست شان به کاسه گرمی میرسد میدهد که انها با وجود نداشتن  برنامه و یا طرح و یا نظر مثبت و موثربا دست  های خالی  بار سفر بر میبندند و با دست خالی دوباره بر میگردند  این کنفرانس بازی های بی نتیجه و بی مفهوم فقط زمینه  خوبی  سفر های تفریحی و توریستی برای عده  انگشت شمارو چهره های تکراری با کله های خالی  شده است  که تا چند روزی را  بیرون از افغانستان سپری کنند بعد با دست خالی دو باره بر گردند . این جفا و ظلم و قساوت است که کودکان گرسنه و مردم فقیرکه برای تدوای خود از دهکده هایشان به شهر آمده نمیتوانند و  برای سپری کردن سرمای زمستان برای کمک  و همدری فریاد میزنند و از نداشتن خوراک و پوشاک در جریان سرمای زمستان در هراس اند ولی  عده از پول این مردم فقیر در سفر های تفریحی به بهانه  های مختلف عیش و نوش میکنند . کمی از خدا بترسید بلاخره روزی جواب این ملت فقیر را خواهید داد از مصارف خود کم کنید .جهانگردی یک تعداد اشخاص استفاده جو چی نتیجه خواهد داد .بدانید که در یک کشور فقیر زندگی میکنید.حرف کم بزنید بهتر است عمل کنید   .

[ 90/08/08 ] [ 0:15 ] [ جلیله سلیمی ]

آمارنشر شده از  فقر در افغانستان ناقص است

هفته قبل سایت بی بی سی خبر را منتشر کرد که  در آن از قول حکومت افغانستان گفته شده است که   30 در صد جمیعت  افغانستان زیر خط فقر زندگی میکنند  .

نشر این ارقام چنین معنی میدهد که   70 در صد باقی مانده از جمیعت افغانستان به امکانات اولیه زندگی از جمله  سرپناه،  بهداشت ، آموزش ، تغذی  صحی و سالم و دیگر امکانات اولیه زندگی  دسترسی دارند  و بیرون از خط فقر زندگی میکنند . 

نخست میخواهم برای کسانیکه این  آمار را از جامعه ی سرا پا فقر زده افغانستان معرفی کرده اند یاد آور شوم که فقر در معنی لغوی و تعریف مشخص که  پذیرفته شده جهانی است عبارت است از کمبود امکانات برای رفع احتیاجات اولیه زندگی ویا  در مجموع  حالتی که افراد یک جامعه  قادر به تامین نیاز های اساسی و اولیه زندگی  که اغلب آب صحی و پاک ، تغذیه سالم ، بهداشت ، آموزش ، لباس و سرپناه  نباشند تعریف شده است  که  این حالت  بنام فقر مطلق گفته میشود  و  فقر نسبی هم حالتی است  افراد یک کشور و یا جامعه  در آمد کمتری نسبت به دیگر افراد جامعه داشته باشند و با در امد انها  در مقایسه با در آمد افراد در دیگر کشور ها اندک باشد افراد در این هر دو حالت فقیر محسوب میشوند  . 

با درنظرداشت  تعریف مشخص از فقر آیا این قابل باور خواهد بودکه در کشوری که فقط فیصدی کم  باشنده گان چند شهر بزرگ آنهم در اقلیت  بسیار اندک به سرپناه ، آب صحی ، بهداشت و تغذیه سالم دسترسی دارند به بلندترین رقم 70 فیصد معرفی شوند. 

همین حالا در بزرگترین شهر های افغانستان  که ازجمله  متمدنترین شهر های  افغانستان  در میان افغانها به شمار میروند مردم هنوز در بسیاری  مناطق این شهرها  به ابتدایی ترین امکانات زندگی دسترسی ندارند . هنوز مردم در این شهر قادر نیستند تا خانه هایشان را با ابتدایی ترین نور روشن بسازند . مردم در ساعتها راه های طولانی را بخاطر آب میپیمایند. ازحیوانات ضعیف و گرسنه  بارکش برای حمل و نقل خود  استفاده میکنند .مردم در بیشتر نقاط این شهرها  از ملوث ترین آب استفاده میکنند. غذا کافی و صحی ندارند . بسیاری خانواده ها در طول زمستان در این شهر قادر به گرم کردن خانه هایشان نیستند و  هرسال به صد ها کودک فقط در مرکز در اثر امراض گوناگون و سرما جان میدهند .  با موجودیت چنین حالت که  در مرکز جریان دارد  تصور کنید که در دهات و نقاط دوردست چی فاجعه جریان خواهند داشت پس این حالت را میتوان یک زندگی نورمال دانست ؟

 از مجموع جمیعت نزدیک به 28 میلیونی افغانستان 77 در صد انها روستانشین   هستند و به کمترین امکانات زندگی  از جمله  اب اشامیدنی  صحی و غذای کافی سرپناه و آموزش دسترسی ندارند .

 در امد سالیانه یک افغان 36000 افغانی است و حقوق ماهیانه یک کارمند دولت 2500 یا 3000 افغانی است پس کجای این پول میتواند امکانات اولیه یک فامیل چند نفری که اکثرا تنها مردان نان آوران فامیل اند کفایت میکند تا اینها بیرون از خط فقر زندگی کنند ؟ تعجب آور است پس کی ها اند که در جمله 70 فیصد  در این کشور بیرون از فقر زندگی میکنند ؟


 اگر قرار باشد زندگی شهر ها را در این رقم بگنجانیم کمترین در صد آنهایی  که  زندگی بهتر  دارند و از آموش و تغذیه سالم برخوردار هستند  اقلیت بسیار اندک  هستند و یا هم روستاییان که  زمین  زراعتی و یا مالداری دارند که به ندرت از در طول سال های جدید در افغانستان عوایدبه خانواده ها میرساند دیگران هیچ امکانات برای رفع نیازمندی های اولیه خود ندارند.

 پس میتوان گفت که در مجموع بیشتر  افغانها که فیصدی انها بیشتر از 70 فیصد اند از امکانات اولیه زندگی برخوردار نیستندو در مقایسه با دیگر کشور های در حال انکشاف زیر خط فقر زندگی میکنند . .این یک اشتباه  خواهد بود که تنها دسترسی به نان گندم  و آب ملوث را که بیشتر افغانها از ان در تغذی روزمره خود استفاده میکنند در جمله تغذی سالم و بهداشت  مناسب دانست  و یا هم حالتی که بیشتر افغانها برای به دست آوردن سرپناه و کار در داخل و خارج افغانستان سرگردان اند در جمله سرپناه انها دانست  و   بیرون از خط فقر شمرده شوند.

به باور من  آمار نشر شده از فقر در افغانستان بر اساس  معیار های پذیرفته شده جهانی و حقوق بشر در مورد فقر و دسترسی انسانها به نیاز های اساسی و امکانات اولیه زندگی سنجیده  نشده است اگر این آمار به اساس معیار معرفی شده جهانی نشر میشد پس فقر در افغانستان  30 درصد  نه  بلکه برعکس بیشتر از 70 درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند .  

[ 90/07/28 ] [ 4:41 ] [ جلیله سلیمی ]



رنگ ها در گرو نیرنگ ها

 

نسل ها ی گذشته و حال  در طول سال های متمادی در افغانستان معمولا فقط شعار های میان تهی میشنوند . آرزوی های تحقق نیافته نیاکان شان را تکرار میکنند و آنچه را دیگران مطابق سلیقه خود برای شان انجام میدهند با نارضایتی و خاطر افسرده میپذیرند . آرزو های شان را پنهان میکنند و حرف هایشان را ناگفته میگذارند. امید های که در زنده گی هیچ فرد آرزومند افغان جامه عمل نپوشیده است و فقط به نسل بعدی اش به ارث گذاشته شده میشود و این رونددر طول سال های متمادی تکرار میگردد.
تشنه گان قدرت در هر زمان و هر گونه شرایط برای به دست آوردن کرسی سالهاست که شعار های مردم فریبانه را تکرار مینمایند و این شیوه فقط مربوط به یک زمان و یک حکومت مشخص نشده و سالهای سال است که این عمل در افغانستان از نسل به نسل تعقیب میگردد 
تعجب میکنم که چرا مردم با این همه تجربه کسب کرده در طول زمان هنوز خام شان پخته نشده اند و چنان حالت هنوز ادامه دارد؛ چرا تا حال اشخاص استفاده جو از نیاز های مردم به نفع خود سو استفاده میکنند؛ چرا مردم ما هنوز مسایل مهم کشور شان را ساده فکر میکنند؛ چرا این همه فراز و نشیب روزگار هنوز چشمان بسته مردم ما را باز نکرده است و این همه نا ملایمات و بدبختی های جنگ مردم ما را هنوز مصمم در مورد تصمیم گیری های شان در مسایل مهم کشور نساخته است ؟ 
نگرش سطحی مردم به مسایل مهم کشور به ویژه در مورد انتخاب رهبر سبب گردیده است که اشخاص و افراد استفاده جو و تشنه قدرت فقط با دست خالی برای مردم نیازمند ما وعده های میان تهی بدهند و خود را در پست های مهم تصمیم گیری جا بزنند. این امر سبب گردیده است که اشخاص و افراد که ظرفیت وکفایت رهبری و مسوولیت های مهم کشور را هم نداشته باشند به خود جرات میدهند که فقط با چند شعار میان تهی و سمبولیک خود را به نام های مختلف در پست های مهم و سرنوشت ساز دولتی و ملی معرفی کرده و از این نام ها سواستفاده نمایند . مردم ما باید در زمان انتخاب اشخاص در پست های مهم بیشتر به صلاح کشور ویران ما فکر کنند تا به صلاح اشخاص و افراد . 
میخواهم این را بدانم آنهایی که برای دیگران آسایش مژده میدهند این آسایش را که قرن ها است که در این کشور کسی نتوانسته است به آسانی به دست بیاورد از کجا میابند تا به دیگران تحفه بدهند؛ فکر میکنم آنهایی که به دیگران آسایش وعده میدهند خود باید منتظر دیگران باشند.تا برایشان وعده همکاری بدهد پس آنچه که حقیقت است چرا بی پرده به مردم گفته نمیشود تا شعار های مردم فریبانه؟..
افغانستان به یک رهبر مبتکر نیاز دارد پس مردم باید فقط دنبال اشخاص مبتکری باشند که با خلاقیت های شان این کشور ویران از بدبختی های جنگ و فقر را به مسیر درست هدایت کرده بتوانند- مسیری که زمینه ی استفاده تمام عیار از توانایی های مردم، بالابردن این توانایی ها، زمینه ی استفاده از منابع طبیعی و استفاده از امکانات منحصر به فرد افغانستان و نیز جلب کمک ها و امکانات موثر بین المللی  را برای پیشرفت و اعتلای کشور و بهروزی مردم فراهم سازد.
در طول سال های متمادی است که مردم ما از وعده های میان تهی حرف های میشنوند و کسی  اندکی هم شاهد تحقق ان نیست.

در تاریخ گذشته ها هم جز شکوه و ناامیدی و عقده و درد بیشترچیزی نیافتم . در اوراق آنها فقط چند کلمه بیشتر به چشم میخورد آن شکوه و یاس و ناامیدی بود آنها هم به نسل های که بعد از آنها میامدند چشم انتظار بودند به کسانی منتظر بودند که به آنها جز مسوولیت سنگین و دست خالی چیزی به جای نگذاشته اند. داستان های حق تلفی ، خیانت، شکایت قصه های معمولی و روزانه آنها بوده است و این عکس العمل ها برای مردم عادی و معمول شده بود است. نکته یی که بیشتر قابل دقت بود این است که آنها بر عکس نسل حال به کم قناعت کرده بودند. کمتر داد و فریاد را مانند حال به راه میانداختند . انتقاد در آن زمان فقط و فقط در چند چهار چوکات محدود خلاصه میشده و بعد خاموش و منتظر زمان بوده اند نمیدانم کدام زمان . 

عدم دسترسی مردم ما به خواست های شان فقط مشکل حال نیست. وقتی به گذشته ها بر گردید این درد همیشه مردم ما را زجر میداده است- حتا در شرایطی که امنیت هم در کشور موجود بوده است
فقر هم تاریخ طولانی در کشور دارد؛ فقط جنگ نبوده است که دارایی این کشور را تاراج کرده است .وقتی جنگ دروازه کشور فقیر را کوبید دیگر شرایط زنده گی برای مردم بدتر از قبلی اولی شد . مشکل مردم دو چندان شد و به زخم های مردم نمک پاشیده شد. 
نسل های گذشته این وطن هم زنده گی را فقط با امید سپری کرده اند . فقط نسل حال یک قدم فراتر گذاشته اند و آن انتقاد از بی عدالتی ها و بلند کردن صدای اعتراض بر ضد بی عدالتی هاست. شاید این فرصت دست یافته آن زمان است که روزی گذشته گان ما منتظر چنین روزی بوده اند ولی در کشور که همه و همیشه منتظر تحفه آسایش و آرامش به خانه خود از جانب دیگران باشند، کی میتواند مسوولیت آسایش مردم را داشته باشد؟

نباید اجازه داد تا  شعارهای میان خالی برای به دست آوردن قدرت تکرار شوند و به چشمان منتظر مردم رنج دیده ما همیشه خاک دروغ پاشیده شود؛ چون این خود یک جفای بزرگ است که به این ملت مظلوم روا میدارند .سالهاست که هر کس به نوبت خود با لاف و دروغ میاید میشکند و میریزاند و ویران میکند و میرود؛ فقط این مردم بیچاره و درد کشیده ما هستند که سالهای سال است که روی زباله های مانده شده از خیانت و چپاول و دود و باروت آنها نفس میکشند 

بیاد میاورم زمانی که هنوز کودکی بیش نبودم کسی خود را کاندید مجلس سنا آن وقت معرفی کرده بود . وی آن قدر از پلان ها و طرح های وسیع و بنیادی خود برای آبادی و آسایش به مردم وعده داد ه بود که مردم دیگر به او اعتماد کامل نموده و فریاد شادی سر میدادند گویا که این یگانه کسی خواهد بود که به آنها خدمت خواهد کرد .
کاندید را مردم روی شانه هایشان در جاده ها به رسم احترام میگشتاندند.
در آن زمان گرچه هنوز کودک بودم ولی یک احساس ناخوشایندی به خاطر خوش باوری های مردمم برایم دست داده بود. وقتی عکس العمل های احساساتی مردم را نسبت به آن کاندید دیده بودم تعجب کرده بودم در حالی که آن زمان هنوز با شعار های میان تهی تشنه گان قدرت آشنایی نداشتم  و تنها خیالات کودکانه ام مرا به جستجوی حقایق میکشانیدند و سووال های در فکرم خطور میکردند- سووال هایی که تا حال برایم حل نشده باقی مانده اند و هنوز تکرار میگردند:
مردم از کجا میدانند که او میتواند این همه مکتب و مسجد و پل و راه را آباد کند؟
کی میداند که او راست میگوید ؟ 
بعد از این که کاندید محترم به کرسی سنای آن وقت تکیه زد  نه از تطبیق طرح هایش خبری شد و نه هم از خودش و نه هم دیگر در آن محل دیده می شد...
وقتی مردم به وعده های میان خالی بر خوردند بسیار متاسف شده بودند. 
حالا هم همان سوال ها برایم حل ناشده باقی مانده اند:

کی میداند که او راست میگوید و قدرت و امکانات قدرت را فقط برای خدمت به مردم  و وطن  میخواهد؟
 

[ 90/07/26 ] [ 0:34 ] [ جلیله سلیمی ]


برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی                             

که در نظام طبیعت ضعیف پامال است                                                                                                                                                               

زنان  همیشه قربانیان  اصلی در جامعه مملو از انواع مختلف تبعیض. خشونت و سیاست بازی ها در کشور بوده اند . در بسیاری موارد  بسیاری مردان  اززنان در مقاصد سیاسی و شخصی  خود سو استفاده کرده و انها را سپر برای رسیدن به اهداف سیاسی و شخصی خود ساخته اند که این امر در افغانستان در دهه های اخیر به صورت قابل ملاحظه  به نام دموکراسی و دفاع از حقوق زنان به صورت سمبولیک به طور مستقیم و غیر مستقیم  اتفاق میافتد که  این خود جفای دیگری به حال زنان همیشه محروم و مظلوم افغان است.

عدم توانمندی  زنان در تحلیل مسایل مهم  در بسیاری موارد سبب گردیده است که بعضاخود انها دست به تصامیم و فیصله های بزنند که سرنوشت و خط مشی مبارزاتی خود انها را زیر سوال قرار دهد . بسیاری نماینده های زن که همین حالا  در کرسی های تصمیم گیری تکیه زده اند نمیدانند که چگونه با مسایل حساس و سرنوشت ساز مقابله کرد  و چگونه بتوانند  توانمندی های زنان را در برای بسیاری کسانی که به  زنان باور ندارند به اثبات رسانید.اتفاقات اخیر در تصویب قانون جدید در مورد زنان گویای این حقیقت است

 زنان پارلمان  باید قبل از تصویب قانون جدید  پارلمان را ترک میکردند چون  نظر به قانون تصویب شده که  خود این زنان  به آن رای مثبت دادند  حضور خود انهارا  آنجا  مورد سوال قرار میدهد چون حضور انها در آنجا ضرورت مشقت نیست که  در میان آنهمه مرد حضور داشته باشند.

قرار گرفتن بسیاری زنان غیر آگاه در پست های مهم تصمیم گیری و قانون سازی که   دانش  کافی در   تحلیل مسایل مهم و سرنوشت ساز کشور و به خصوص حقوق زنان ندارند سبب گردیده است که بسیاری ها به توانمندی زنان بی باور بوده و به دید دیگری به زنان بنگرند. خود این جفای بزرگ است که در حق زنان روا داشته میشود.

در کشور که بیشترین نماینده های زن در پارلمان رادر میان بسیاری کشور های جهان داشته باشد ولی  برعکس  زنان در بد ترین وضیعت قرار داشته باشند و هنوز قوانین تصویب گردد که حضور زنان را در جامعه مورد سوال قرار بدهد  پس چی  نیاز به وجود آنهمه نماینده زن  در پارلمان  است . طوری که دیده میشود زنان  خود و با آرای خود قوانین را تصویب میکنند که نیاز به حضور انها را در فعالیت های اجتماعی  غیر ممکن میسازددر بسیاری موارد چشم و گوش بسته رای میدهند . پس در چنین حالت که زنان افغان چنین نماینده های در داخل یک نهاد قانون سازی داشته باشند چی توقع برای تحقق حقوق زنان در افغانستان داشته باشیم  چون این نماینده های زنان  اند که هنوز از حقوق خود آگاه نیستنداین خانم های محترم  هنوز حضور خود را در پارلمان درک نکرده اند و نمیدانند که اگرتمام این  زنان نماینده  همصدا وهمنظر در امر تحقق حقوق زنان باشند  رای انها میتواند بسیار سازنده و مفید باشد .

 اگر زنان پارلمان  حضور خودرا  در آن محل سرنوشت ساز چندان کار ساز نمیدانند ولی   گاهی به آن اندیشیده اند که در کرسی های  که تکیه زده اند  فقط نمیتوانند توسط آن فخر  بفروشند انها میدانند  با رای  انها  در مسایل مهم  کشور اقلا میتوان رای یک نماینده را شمرد این رای انهامیتواند سرنوشت میلیون ها  شخص را رقم بزند   قانون سازی کار ساده و آسان نیست که هر شخصی بدون آگاهی و بدون داشتن دانش کافی  در مورد سرنوشت میلیون ها اشخاص ستمدیده و رنج کشیده و همیشه محروم تصمیم بگیرد از آن کرسی میتوان عدالت خواهی ات را به هر گوشی رساند.

 مردان  یا تصمیم گیرنده گان اصلی در مورد مسایل مهم و سرنوشت ساز چون  کفایت زنان را در تصمیم گیری های مهم ناچیز میدانند  در مورد حقوق زنان آنچه را که خود  میخواهند تصمیم میگیرند  زیرا فکر میکنند  که انهایی که در میان  انها منحیث    نماینده های زنان حضور دارند  نمیتوانند با دلایل قانع کننده و کافی ضرورت های اشد جامعه کنونی را در مورد حقوق زنان در شرایط حاضر  با دلایل قانع کننده و قابل قبول به کسانی که هنوز در مورد زنان به دید دیگری مینگرند  بیان کنند بنا آنچه را که خود میخواهند انجام میدهند بدون اینکه خواست و عدم خواست زنان باشد .

در شرایط کنونی افغانستان شعار توجه به حقوق زنان یکی از اولویت های کاری  است  ولی برای رسیدن به این حقوق انسانی بیشتر به توانایی و کفایت و ابتکار و خلاقیت های خود زنان نیاز است چون هیچگاه یک مرد نمیتواند  موضوعات حقوقی /جسمی و جنسی  زنان را بیشتر از یک زن درک کند .  

زنان افغان در بسیاری موارد با وجود مراعات نمودن  قوانین اسلامی هم موردانواع و اقسام  خشونت و بدرفتاری در داخل منزل توسط مردان و وابستگان خویش قرار گرفته اند   که این ناشی از عدم توانایی زنان در دفاع ار حقوق حقه شان است و دربسیار موارد هم  چون  در مقابل خودتکیه گاه و مدافع قوی را در دفاع از حقوق شان نمیبینند مجبور اند هرگونه خشونت را تحمل کنند و امروز بسیار از زنان  خاموشانه هر گونه   خشونت و شکنجه  را تحمل میکنند فقط به همین منظورکه امروز سیاه خود را بهتر از روزی میدانند که اگر ازخود دفاع کنند سیاه تر باشد

پس این حقیقت به اثبات رسیده است که هر کس توانایی دفاع ار حقوقش را نداشته باشد حقش را دیگران پایمال میکند . شاعری چه خوب گفته است .

                            برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی

                            که در نظام طبیعت ضعیف پامال است     

 

[ 90/07/26 ] [ 0:29 ] [ جلیله سلیمی ]


قلم


قلم بسیار بنویس از برایم

حدیث گفته و ناگفته هایم

دیگر من مونس و یاری ندارم

بگو حرفی ز قلب داغدارم

به اشکت صفحه را جان میدهی تو

تو هستی همدم شب های تارم

گهی از عشق میگویی گهی غم

رقم زن خاطرات و یاد هایم

مرا همدم بشو ای یار شیرین

در این ظلمت سرای شام تارم

تو آواز سخن سخن باشی برایم

ز آن ناگفته های بیشمارم




کابوس                                                

  امشب  خواب دیدم که آسمان ما بی ستاره بود. نور از خانه ما کوچ کرده بود ستاره های  مارا دزدیده  بودند و در اسمان ما هیج نوری نمیتابید  آسمان ما تاریک بود    سیاهی همه جا را فراگرفته  بودکسانی به دنبال  شعله روشنی  بودند تا راه شان را بیابند لیکن چراغ ها را  هم ظلمت فرا گرفته بود

هیچ راهی برای برون رفت از  تاریکی وحشتناک را نمیدیدم . همه شهر ها در ماتم سیاهی  نشسته بود  آسمان جامه سیاه پوشیده بود ابرها میگریستند حتی  ماه  را هم به دار بسته بودند .

کسی فریاد برای نجات را سر میدادکه چطورمیتوانیم  خود را از مرگ برهانیم و ابر سیاه  یاس تمام هست و بود را فراگرفته بود فقط همه به هم چشم دوخته بودند. کسی نمیدانست چی کند فقط میگفتند برای به دست آوردن خوشبختی باید قربانی داد.   یکی فریاد میزد  و نجات میخواست و کسانی دیگری فریاد میزدند 

حالا لحظه آغازیدن فرا رسیده است .پس کی خواهد بود حالا آغاز خواهد کند؟حالا که همه خود را تنها و بی حمایت احساس میکنند.

کسی میگفت  به پیام  نجات دهنده ها هم باور ندارند، به قدرت ها ،به توانایی ها ،به دستهای مهربان  همه بی باور شده اند،همه فقط آموخته اند که چطور حرف بزنند ولی این را نیاموخته اند که چطور عمل کنند ،  همه چیز را عجیب و غریب میبینم  ، نمیدانم کی هستیم،سرنوشت بکجا میرود و چی  خواهد شد


اینجا کسی در سینه اش از مهربانی گرمی را احساس نمیکند،همه شور و شوق زندگی از ما ربوده اند.

  چهره ها برافروخته و پریشان به نظر میاید و قلب ها در سینه هافقط  برای کشتن همدیگر میتپد

کسی  به حقیقت گوش نمیدهد .وقتی کسی  میخواهد حقیقت بگوید  جمیعت از مردم از شنیدن حقیقت فرار میکنند؟

 به جنازه عشق گریه میکنند ولی از محبت کردن میترسند کسی از محبت نمیگوید .همه در آتش شک میسوزیم

 امروزوقتی در راه روان بودم درمیان موجی از کودکان مکتب روبرو شدم که با عجله به سوی خانه هایشان میدویدند. یکی با هراس میگفت باید زود برویم تا انفجار نشود . کودکی دیگری با چشمان هراس انگیز به دور و برش میدید  تا توان داشت در میان دود و غبار که از عبور و مرور موتر ها بلند میشد میدوید و بکس رنگ و رو رفته و کهنه از شانه هایش به زمین میافتید باز بلندش میکردوبازبا سرعت میدوید  

کودکی  دیگری در مقابلم استاده شد و گفت خاله جان چی گپ است برای آنکه خاطرش ر ا نرنجانم  گفتم هیچی.

گفت پس چرا مردم میدوند.

گفتم انفجار شده است

بعد در چشمهایش  اشک حلقه زد و چیزی نگفت

آنجا احساس کردم چیزی مانند شمشیر در سینه ام فرورفت گرمی اش را احساس کردم، احساس کردم چطور قلبم مانند پرنده زخمی به قفس سینه ام میزند

احساس کردم عرق سردی در پیشانی ام جاری شد و به خود گفتم چرا ما برای قربانی انتخاب شده ایم؟

چرا ستاره های خوشبختی از آسمان زندگی ما همیشه فرار کرده است  وبر جسم خسته ما همیشه طوفان جنگ  میوزد

من این دنیا را عجیب میبینم که خوشبختی را برای خود میخواهند و برای ما فقط قتل و بد بختی را به هدیه میدهند

من بسیار خود را کوچک و حقیر احساس میکنم وقتی میدانم که دراین دنیای سراسر از قدرت و توانایی و سرمایه برای خوشبخت زیستن  دیگران فقط باید ما قربانی بدهیم تا دیگران آسوده زندگی کنند

من احساس میکنم کسانی برای اینکه ما بار گناهان انها را به دوش بکشیم کوشش میکنند ما باید ناتوان باشیم

من میخواهم به پاهای خودم خم شوم و از خودم برای  بی همتی معذرت بخواهم که چرا برای نسل های بعدی کاری  کرده نمیتوانیم ؟ میدانم نسل های بعدی از ما ناراض خواهند بود.

 چرا ما خود را ناتوان احساس میکنیم ، چرا به خود باورنداریم

روز ها وشب ها میگذرند چرا ما برای یافتن خوشبختی عجله نمیکنیم  و فقط به چشمان دیگران چشم دوخته ایم باید عجله کرد  وگرنه راه های نجات بسته خواهند شد چون ضحاک همیشه در یک قدمی ما است و شاید خاک ها ی را که حالا برای روییدن عشق تازه اند هم  زهر بپاشند و آنگاه زمین و اسمان ما سقوط خواهد نمود  و ما در بحر تحقیر غرق خواهیم شد

      نوشته جلیله سلیمی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ 90/07/25 ] [ 1:36 ] [ جلیله سلیمی ]

 

سرگذشت دردناک افغانهای مهاجر در فلم همسایه                                                                          

دریکی از روزهای شدیدا سرد زمستان  سال 2010  که یخ نبض حرکت را بروی جاده های ستاکهولم سویدن ساکت  کرده بود و بدون هراس روی جاده اش قدم گذاشته نمیشد و یا میشود گفت یکی از روز های خطرناک برای رانندگی بود  با چندین سانتی برف ضخیم بازهم به شدت برف میبارید .دراین روز فیستوال فلم های افغانی را در این گوشه ی از این شهر دایر کرده بودند هوای سرد و برف بعضی ادمهای مثل من تنبل در بیرون رفتن را به مشکل میشد از خانه اش بیرون کشید اگرچه برف  با همه سردی اش باز هم زیبا و دوست داشتنی است  ولی نمیدانم  چرا تا دقایق نزدیک به شروع  فیستوال تصمیم نداشتم در آن شرکت کنم بعدا دفعتا یکباره  تصمیمم عوض شد  گفتم چی زیباست با این هوا و برف  زیبا بروم وبیبینم  در فیستوال که  سینماگران افغان را ازهر گوشه و کنار دنیا  با خود دارد چی دست آویزی دراین فیستوال با خود برای نمایش آورده اند. فیستوال برای دو روز ادامه داشت ولی من فقط توانستم در روز اول آن شرکت کنم آنچه را که مینویسم برداشت هایم از  روز نخستین فیستوال است.

 

 با ورود به سالون فیستوال توقع داشتم با جمع کثیری از اشتراک کننده گان  کشور های  دیگر مقابل خواهم شد به خصوص اشتراک کننده گان کشور میزبان  سویدی ها . جایی که  فیستوال یک کشورشدیدا نیازمندبه حمایه و تشویق برای رشد و ترقی سینما  در آن دایر میگردید ولی برعکس متاسفانه دیدم آنجارنگ و رونق از اشتراک  سویدی ها و دیگر کشور های خارجی حتی کشور های همزبان و هم کلتورهم نبود بجز از یک تعداد اندک انگشت شمارکه آنهم قرار حدس من کارکنان  آن بخش  و یا هم حمایه کننده گان کمیته سویدن برای افغانستان و یاهم  مسوولین تدویر فستیوال بودند به تصور من آنهایی که فقط برای مطلب خود دلبری میکردند فکر کردم شاید هوای سرد زمستانی مانع اشتراک شان  شده باشد ولی گفتم  باشدنده گان اینجا  دیگر باید با این زمستان طولانی و سرد عادت کرده باشند   برف و یخ  راکه  نمیشود بهانه ی برای عدم اشتراک شان دانست . بادیدن تعداد زیاد افغانهای شرکت کننده از داخل و خارج سویدن این حدسم تقریبا به یقین تبدیل شد طبق معمول کنجکاوگری هایم  خواستم بدانم چرا ایرانی هایکه  همیشه بیشترین اشتراک کنندگان فیستوال و برنامه  هایشان را افغان ها تشکیل میدهند در این فیستوال  حضور ندارند  دلیل برای این سوالم نیافتم  و دیگر نخواستم خودم را با این  کنجکاوگری هایم  اذیت کنم.  

  به هر حال  سالون فیستوال خالی از بیننده نبود . 

 قرار بود چندین فلم داستانی و مستند درروز اول فیستوال به نمایش گذاشته شود وفلم های مستند فیستوال  طبق معمول با زهم همان یک جنبه کلیشه ی ، تکراری  و سمبولیک  که بار دیگر با به صحنه  آوردن  زنان افغان  مرد مستند سازی راهش را به فیستوال فلم  یک کشور اروپایی باز کند. و حتی سازنده فلم  دلیل درست  هم برای ساختن فلم  مستندش  نمیتوانست برای بیننده ها ارایه کند ..

 فلم همسایه  از ساخته های زبیر فرغند  فلم بود که در یکی از بخش های این فیستوال  به نمایش گذاشته شد و تماشای این فلم  که بر مبنای یک داستان واقعی در یکی از اردوگاه های افغانها در مرز ایران و افغانستان ساخته شده بود برای من بسیار دیدنی و متاثر کننده بود تماشای این فلم  تاثر آورمرا واداشت تا دست به این نوشته بزنم  گرچه به همگان معلوم است  نقد فلم کارساده و  آسانی نیست ولی من  فقط برداشتهایم را منحیث یک بیننده فلم اینجا مینویسم.

 گرچه خوشبختانه و به یاری خداوند  مهربان  هیچگاه در ایران  نبودم تا زهر تحقیر و توهین و خشونت  ایرانیها را بچشیدم واین درد را از نزدیک احساس کنم ولی  این فلم بار دیگر سرگذشت انهایی را که از ایران  دو باره برمیگشتند و سرگذشت دردناک خود را بار بار قصه میکردند را بیاد آوردم . بیادم آمد که  مهاجرین را که از ایران دوباره بر میگشتند و آنچه را که  برایمان میگفتند  برایم باور کردنی نبود نمیدانستم هموطنان ما با چی مشکلات و حالت فجیع  دست به گریبان بوده اند با تماشای این فلم  سرگذشت  تکان دهنده آنهایی را  از ایران برگشته بودند و از آنچه برایشان گذشته بود میگفتند را بیاد آوردم  و داستان های وحشتناک و درد آور شان را باور کردم .  تماشای  این فلم برای من  شدیدا تاسف آور و ناراحت کننده بود.

فلم همسایه از رویداد فاجعه بار زندگی مهاجران افغان را در یکی از اردوگاه های  کشور همسایه ایران  حکایت میکند فاجعه که مهاجرین افغان با درد اورترین مشکلات دست به گریبان بوده اند . این فلم مردی را در محور قرار داده است که با زن حامله اش به ایران میرود و زنش را به نسبت درد زایمان به شفاخانه  میبرد ولی مسوولین بیمارستان او را به جرم نداشتن اسناد قانونی ازشفاخانه اخراج  و با دوکودکش درکنار جاده رهایش میکنند زن در حالی که از درد زایمان فریاد میکشد پاسبانان ایرانی آنها  با الفاظ رکیک  و توهین آمیزهمچون  افغانی کثیف  و بدبخت بدرقه میکنند . .دفعتا روی جاده دعوایی رخ میدهد و معلوم نیست دعواکننده گان اصلی ایرانی بودند و یا افغانی ولی شوهرزن را *عمر*  از روی جاده در کنار فرزندان و زن حامله اش با لگد  فرش زمینش میکنند وبعد  دست بند زده و به زندان میبرند.

 در این فلم کارگردان از جملات بسیار زننده و چند پهلو دار که  طبق  معمول همیشه برای  مهاجرین افغان در ایران  رنج آور و توهین کننده است  استفاده کرده است                                                             

فلم یک آغاز متاثر کننده دارد ولی  ادامه فلم  متاثر کننده تر است   لحظات  که عمر را به بازداشت گاه انتقال میدهند وآنجا چی میبیند و چی  گونه وحشیانه شکنجه اش میکنند.دیذنش توان و حوصله میخواهد فلم بیننده را به واقیعت های تلخ سرگذشت مهاجرین افغان در کشور های همسایه میکشاند و یک تصویر کاملا واضح و اشکار از زندگی مهاجرین افغان در ایران دارد.

 زبان گفتاری فلم  زبان کاملا عامیانه و ساده و بعضا هم غیر ادبی است اگر بیننده های  که با فرهنگ و زبان دری آشنایی نداشته باشند و این فلم را تماشا کنند چنین برداشت خواهند کرد که زبان دری این  زبان خواهد بود  ولی درهر صورت فلمساز توانسته است  اصطلاحات عامیانه مردم  را که از دور افتاده ترین نقاط افغانستان به ایران مهاجر میشوند در فلم بگنجاند.

کارگردان فلم با مهارت توانسته است  حقیقت های پشت پرده را هم که در میان اقوام مختلف افغانستان و چگونگی اعتماد وعکس العمل های  افغانها به همدیگردر غربت را با مهارت  بیان کند .

در بخش از فلم که بسیار ماهرانه ساخته شد ه است و میتوان از جریان این صحنه چندین مفهوم را دریافت کرد  شاید کمتر کسی به این نقطه باریک فلم متوجه شود  معامله فرار عمراز زندان  به وساطت دو افغان ازقرار معلوم از ملیت های  مختلف افغانستان هستند و در نهایت پیام که هنگامی  که عمر در فرار  اززندان ناکام میشودو دوباره به زندان آورده میشود بسیار قویتر از همه بخش های دیگر فلم  است . در جریان شکنجه تکاندهنده عمر توسط پاسبانان ایرانی  شاگرد ویا دستیار که از یکی اقوام دیگر افغانستان است و برای مردی معامله گرکه در فرارزندانیان از زندان  کار میکرد  به پسراز تبار خودش چیزی  میگوید این صحنه فلم  بسیار ماهرانه به تصویر کشیده شده است اگر بیننده به صورت عمیق به داستان و ساختار این فلم  بیاندیشد در مییابد که سازنده  فلم همسایه  یکی از سینماگران محافظه کار و ماهر دانست که  توانسته است آنچه که واقیعت ها است  باز زبان سینما بسیار گویا بیان کنند. .

 باتماشای همسایه  منحیث یک بیننده برای  کارگردان این فلم  در سینمای افغانستان مقام خاص را شایسته دانستم.

اگرچه در این فلم  کمی و کاستی های اندک وجود داشت طوری که وضیعت زندگی افغانها در ایران  قبل از انقلاب اسلامی ایران و رفتارنسبتا دوستانه و محترمانه  که ایرانی ها با افغانها قبل از انقلاب اسلامی داشتند  نخواسته بود در فلمش بگنجاند شاید مربوط  بود به پیام  را که سازنده فلم میخواسته بیان کند  که اینهمه توهین و تحقیرایرانیها  درساللهای اخیر دیگر هرچه نیکی را که ایرانی ها کرده بودند نابود کرد و یا  شاید هم  کارگردان میخواسته در این فلم وضیعت زندگی مهاجرین افغان در ایران را در سالهای اخیر بیان کند.ویا شاید در همان سال ها هم چیز های مثل همین حالا وجود داشته است که من نمیدانم.

  وقتی فلم همسایه روی پرده آمد  فضا ی سالون در خاموشی مطلق فرورفت  طوری که حتی  واضح میتوانستی صدای نفس کشیدن  بیننده ها را در سالون فیستوال که  در سکوت مطلق فرو رفته بود شنید کسانی که در نزدیکی های من نشسته بودند دو خانم جوان ودختران نوجوان را میدیدم که اشک  میریختند. فلم حتی احساسات کودکان را بر انگیخته بود چنانچه درختم فلم همسایه  کودکی با صدای گلو گرفته از بغض سکوت تالار را شکست که  فریاد کشید وییییییی مادر عمر مرد ..... مردی که نقش مرکزی را در فلم همسایه داشت  و اینجا بود که فلم خاتمه یافت

فلم از آغاز تا انجام توسط برخورد های به دور از کرامت انسانی و تکاندهنده  و جمله های رکیک و توهین آمیز پاسبانان ایرانی که به دور از  ادب و فرهنگ یک کشوربافرهنگ است  کشور و مردم  که همه جا حرف  از فرهنگ و قدامت  تاریخی و تمدن میزنند  دنبال میشود .فلم در نهایت به واسطه شورش ومرگ یک تعداد از پاسبانان ایرانی  و بسیاری افغانهای  اردوگاه که از این همه ظلم و توهین به ستوه آمده اند به صورت فاجعه بار خاتمه  مییابد.

 با دیدن این فلم گفتم ایکاش  سویدی ها اینجا میبودند تا  فرهنگ ایرانی را که هر روز در جاده های سویدن شعارمیدهند و به آن افتخار میکنند  اینجا میدیدند .

شاید فقط  یک نگاه یک  سویدی به چشمان  یک ایرانی میتوانست برایش پاسخ گوی این همه لاف هایشان میبود . کاش سویدی ای که هر روز گوش هایشان از صدای حقوق طلبی ایرانی ها پر شده است میدیدند که  ظرفیت احترام به حقوق بشرکه  ایرانی ها برای خود خواستار آن هستند تا این حد است. کاش سوییدی ها میدانستند که  آنچه راکه ایرانی ها  در پارک های سویدن ودیگرکشور اروپا یی همه روزه  شعار میدهید چیزی دیگری است .مگر این شکنجه گران هم همین ایرانیان نیستند که روزی مانند صد ها ایرانی دیگر در غرب مهاجر میشوند و خواستار تحقق حقوق بشرمیباشند. آنوقت کی باشد بگوید که « چیزی را که به خود نمیپسندید به دیگران هم مپسندید». .

 ..قبل از تماشای فلم های فیستوال و مقایسه انها با یکدیگر آنچه آوازه های که از  فلم خاک و خاکستر ونام عتیق رحیمی شنیده بودم فکر میکردم فلم خاک و خاکستر وعتیق رحیمی شاید جایگاه خاص را در ذهن بیننده هادر این فیستوال  ایجاد کند ولی با تماشای فلم خاک و خاکستر آنطور ها که توقع میرفت نبود  دانستم که عتیق رحیمی  نمیتواند جایگاه بسیاری از سینماگران افغان چون صدیق برمک و زبیر فرغند را با  فلم های همسایه و اسامه شان بگیرد  به عقیده من  فلم خاک و خاکستر نتوانست برای بیننده ها  جالب باشد وهم پیام درست را ارایه کند  و ذهن بیننده ها را مانند فلم همسایه  مشغول کند  .  اگرچه اینجا هدف من بحث و نظر دادن در باره  فلم  خاک وخاکستر نیست و نمیخواهم بیشتر به آن بپیچم ولی  برای من منحیث یک بیننده  فلم خاک و خاکستر یک فلم مجهول بود که برای بیننده حتی میتوانست خسته کن تمام شود و نتوانست بیننده ها را تا آخر با خودداشته باشد این نوشته های من از قرار برداشت هایم از عکسالعمل بیننده ها هم است  که  درجریان نمایش فلم خاک و خاکسترازآغاز فلم تا ختم آن از رفت و امد وبی نظمی  بیننده ها از داخل و بیرون شدن شان به سالون فیستوال  دانستم.  بیشترین ها فقط منتظر ختم فلم بودند و حتی کسانی هم بودند که در جریان این فلم از سالون  کاملاخارج شدندتا ختم فلم دیگر بر نگشتند. 

در هر صورت فلم همسایه را میتوان از یکی ازجمله محدود فلم های انگشت شمار  در سینما افغانستان دانست که سازندهگان این فلم توانسته اند در این عرصه خدمت به سینما و مردم افغانستان انجام  دهند و در بیان واقیعت های درد اور مهاجرین افغان زبان گویای باشند.

 داکتر جلیله سلیمی

[ 90/07/17 ] [ 9:48 ] [ جلیله سلیمی ]

زن ستیزی در شعر پارسی

به صورت کل در جامعه  ما در طول سده ها و قرنهای متمادی  همواره  مردان  با یک نگاه متفاوت به زنان می‏نگرند همین نگاه های متفاوت است که شرایط حضور فعال  زنان را در جامعه تنگ می‏سازد.

 البته این طرز دید  با شرایط و مشکلات  مربوطه حال  ویا  زمان کوتاهی ارتباط ندارد ، بلکه این مربوط میشود به سال‏های متمادی که حتی قرن ها را در بر میگیرد. رسوم و فرهنگ زن ستیزی از دیر زمانی به این‏سو با سرنوشت جامعه‏ی ما گره خورده است وضعی را که زنان در جامعه‏ی ما دارند پیوند مستقیمی با افکار و عقاید مردم دارد و همین افکار و عقاید با رسوم و رواج‏های  که در جامعه  ما حاکم است در برخورد با زنان  بافت‏ اجتماعی محکم دارد

 

در طول سال ها است که برای مردان از کودکی تفهیم میشود که بهتر از زنان اند وچنین افکار و عقاید زرق شده است که باید به زنان به دیده انسان دوم بنگرند  در زمان های قبل این حالت به شکل شدید و فلاکت بار به زنها صدمه میزد که حتی زنها خود به انسان دوم بودن خود باور داشتند چون انهایی که در کرسی عدالت و دانش هم نشسته بودند با صراحت و آزادانه این افکار خود را به دیگران میرساندند و  این طرز دید را حتی در شعر شاعران  میشود به خوبی  احساس کرد .

سعدی سخن پرداز و شاعر معروف  در بسیاری سروده هایش همواره به زنها به دیده حقارت  نگریسته  و بیشتر زنان را جنس  حقیر و خیانت کارمعرفی کرده است اگر سعدی امروز این شعر را جایی نشر میکرد باران انتقاد به سر و رویش میبارید بخوانید که سعدی  در ضد خندیدن زن  چی گفته است:

 
چو در روی بیگانه خندید زن 
دگر مرد گو لاف مردی مزن


سعدی شاعرشهیر، خندیدن زن را به روی مرد دیگری باعث «نامردی» مرد پنداشته و بعد هم مرد را چنان سرزنش و مورد نکوهش قرار می دهد که دیگر لاف «مردی» را سر نزند؛ زیرا که زنش در پیش روی غیر شوهرش یعنی مردم نامحرم خندیده است.

سعدی تحت تأثیر باورهای عامیانه

چه نغز آمد این یک سخن زان دو تن 
که بودند سرگشته از دست زن 
یکی گفت کس را زن بد مباد 
دگر گفت زن در جهان خود مباد

دو مردی که بنا بر عقب مانی اجتماعی جامعه، شکوه ای را از کاستی زنان سر داده و فرد آخری حتا خواهان نابودی زن در جهان بشریت نیز می شود. این خود بیانگرعقده بی مورد و خشونت در قسمت زن است که حتا سعدی هم به تأیید از گفتارهای عامیانه بر خاسته وعلت اصلی اینگونه مسایل در انظار جامعه بازهم ناپدید میماند

اینجا سعدی با صراحت به شخصیت انسانی زن حمله کرده است 

زن  نو کن ای دوست   هر نو  بهار    

که      تقویم     پاری    نیاید     بکار

 

سعدی اینجا زن را چون کالای  بی ارزش میداند که مورد خرید و فروش و یا معامله و تبدیل  قرار بگیرد که گویا  تازه و نو اش  زیباتر و خوش آیند تر است 

در بعضی از اشعارش سعدی با استفاده از ضرورت های شخصی مردان باز هم نیاز های درونی خود و همجنسانش را  جبرا بیان کرده است  اگرچه شاید برایش چندان خوش آیند هم نبوده است.ولی باز هم نتوانسته است از حقایق که در موجودیت زن وجود دارد  انکار کند ولی با انهم تا جایی که رسیده است باز هم نیش قلمش را هم فراموش نکرده است 

سعدي گويد:

زن خوب فرمانبر پارسا
كند مرد درويش را پادشا
برو پنج نوبت بزن بر درت
چو ياري موافق بود در برت
همه روز اگر غم خوري غم مدار
چو شب غمگسارت بود بر كنار
كرا خانه آباد و همخوابه دوست
خدا را برحمت نظر سوي اوست
چو مستور باشد زن خوبروي
بديدار او در بهشتست شوي
كسي برگرفت از جهان كام دل
كه يكدل بود يا وي آرام دل
اگر پارسا باشد و خوش سخن
نگه در نكوئي و زشتي مكن
زن خوشمنش دلنشين تر كه خوب
كه آميزگاري بپوشد عيوب
ببرد از پريچهره زشتخوي
نه حلوا خورد سركه اندوده روي
دلارام باشد زن نيكخواه
وليكن زن بد، خدايا پناه
چو طوطي كلاغش بود همنفس
غنيمت شمارد خلاص از قفس
سر اندر جهان نه به آوارگي
وگرنه بنه دل به بيچارگي
تهي پاي رفتن به از كفش تنگ
بلاي سفر به كه در خانه جنگ
بزندان قاضي گرفتار به
كه در خانه ديدن به ابرو گره
سفر عيد باشد برآن كدخداي
كه بانوي زشتش بود در سراي
در خرمي بر سرائي ببند
كه بانگ زن از وي برآيد بلند
چو زن راه بازار گيرد بزن
وگرنه تو در خانه بنشين چو زن
اگر زن ندارد سوي مرد گوش
سراويل كحلش در مرد پوش
زني را كه جهل است و ناراستي
بلا بر سر خود نه زن خواستي
چو در كيسه جو امانت شكست
از انبار گندم فرو شوي دست
برآن بنده حق نيكوئي خواستست
كه با او دل و دست زن را سستست
چو در روي بيگانه خنديد زن
دگر مرد گو لاف مردي مزن
زن شوخ چون دست در قليه كرد
بر او گو بنه پنجه بر روي مرد
ز بيگانگان چشم زن كور باد
چو بيرون شد از خانه در گور باد
چو بيني كه زن پاي برجاي نيست
ثبات از خردمندي و راءي نيست
گريز از كفش در دهان نهنگ
كه مردن به از زندگاني بتنگ
بپوشانش از چشم بيگانه روي
وگر نشنود چه زن آنكه چه شوي
زن خوب خوش طبع رنجست و يار
رها كن زن زشت ناسازگار
چه نغز آمد اين يك سخن زان دو تن
كه بودند سرگشته از دست زن
يكي گفت : كس را زن بد مباد
دگر گفت : زن در جهاد خود مباد
زن نو كن ايدوست هر نو بهار
كه تقويم پاري نيايد بكار
كسي را كه بيني گرفتار زن
مكن (سعديا) طعنه بروي مزن
تو هم جور بيني و بارش كشي
اگر يك سحر در كنارش كشي

 با این همه جور و تند خویی

نازت  بكشم كه خوبرويى

با تو مرا سوختن اندر عذاب

به كه شدن با دگرى در بهشت

بوى پياز از دهن خوبروى

نغز  برآيد كه گل از دست زشت

سعدی مانند ده سروده دیگرش  در اینجا  میگوید که اگر زن زیبا نباشد دیگر ارزش انسانی ندارد . 

همینگونه  بسیاری شاعران دیگر که در زمان خود از جمله سخن پردازان معروف و شهیر سده خود بودند آثار شان خالی ازتوهین به زنان نیست که چنین برداشت میشود که ناشی از طرز تفکر زن ستیزی همان زمان و طرز دید مردم نسبت به زنان بوده است طوری که در این شعر ناصر خسرو غیر عاقلانه به زنان میتازد.

زنان چون ناقصان عقل و دینند 
چرا مردان ره آنان گزینند  
ناصر خسرو هم مانند جامی، زنان را درعقل و دین ناقص پنداشته و مردان را مورد استهزاء قرار می دهد که چرا به رهء زنان صحه گذاشته وآنرا انتخاب می نمایید؟ آیا کسی نمی پرسد که بر اساس کدام آئین و دین، منطق و تفکر؛ زنان در دین وعقل «ناقص» اند و پس تنها مردان در دین وعقل «عاقل و سالم» هستند؟ آیا در این جا این دو شاعر ناخاسته وغیر شعوری در برابر ذات و جوهر قرآن، اصل دانش بشری و موازین حقوق انسانی قرار نگرفته اند؟ 
فخرالدین اسعد گرگانی حتا زنان را در خلقت ناقص می پندارد
زنان در آفرینش نا تمام اند 
ازیرا خویش کام و زشت نامند 
این شاعر باور دارد که زنان در آفرینش خود ناقص خلق شده و زشت نام هستند

به باور من به  نسبت همین شرایط تنگ و طاقت فرسا بوده است که  صد ها شاعر زنان   اثار شان خاک وخاکستر شده است و از نشر باز مانده است و یا به نسبت تعصبات و رسوم و رواج های زن ستیزانه  همان زمان جراات  معرفی آثار و یا آنچه را مینوشتند نداشتند

 خوشبختانه در این اواخر با وجود جنگ های متداوم و بسا مشکلات دیگر  زنان جرات ان را یافتند که محرومیت های خود را در سروده هایشان به تصویر بکشند و توانایی های خود را در رقابت با مردان به میدان مبارزه بکشند . مانند فروغ فرخزاد که همواره سروده هایش صدای محرومیت زنان  بوده و در شعر هایش توانایی های بینظیر یک زن را با مردان در رقابت فرامیخواند.

 

 

 

تولدی دیگر

همه هستی من آیه تاریكیست 
كه ترا در خود تكرار كنان 
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه 
من در این آیه ترا 
به درخت و آب و آتش پیوند زدم 
زندگی شاید 
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد 
زندگی شاید 
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد 
زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
كه كلاه از سر بر میدارد 
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر 
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست 
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد 
و در این حسی است 
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت 
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست 
دل من 
كه به اندازه یك عشقست 
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان 
 به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای 
و به آواز قناری ها 
 كه به اندازه یك پنجره می خوانند 
 آه ...
سهم من اینست 
سهم من اینست 
سهم من 
آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد 
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست 
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن 
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست 
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید 
دستهایت را دوست میدارم 
دستهایم را در باغچه می كارم 
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم 
تخم خواهند گذاشت 
گوشواری به دو گوشم می آویزم 
از دو گیلاس سرخ همزاد 
و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم 
كوچه ای هست كه در آنجا 
پسرانی كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر 
 به تبسم معصوم دختركی می اندیشند كه یك شب او را باد با خود برد 
كوچه ای هست كه قلب من آن را 
از محله های كودكیم دزدیده ست 
سفر حجمی در خط زمان 
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن 
حجمی از تصویری آگاه 
كه ز مهمانی یك آینه بر میگردد
و بدینسانست 
كه كسی می میرد 
و كسی می ماند 
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من 
پری كوچك غمگینی را 
می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد 
و دلش را در یك نی لبك چوبین 
می نوازد آرام آرام 
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد 
و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد

 

 گمان کنم که دلم هیزمِ تر رود است چرا که سینه ی من کاملن پُر از دود است

بگو چگونه از این تنگنای غم بپرم؟ 
و یا چه چاره کنم با دری که مسدود است؟ 

لبم به خنده چرا وا نمی شود هرگز؟
چرا هوای دلم این قدر غم آلود است؟

به من بگو - به سرِ من قسم - دلیلش چیست
که در زمانه ی ما طرح عشق مردود است؟

به این زمانه ی بی آبرو بگو که چرا
فضای پر زدنِ شاعرانه محدود است؟

راحله یار

 


ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

و این منم 
زنی تنها 
در آستانه ی فصلی سرد 
در ابتدای درك هستی آلوده ی زمین 
و یأس ساده و غمناك آسمان 
و ناتوانی این دستهای سیمانی 
زمان گذشت 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت 
چهار بار نواخت 
امروز روز اول دیماه است 
من راز فصل ها را میدانم 
و حرف لحظه ها را میفهمم 
نجات دهنده در گور خفته است 
و خاك � خاك پذیرنده 
اشارتیست به آرامش 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت 
در كوچه باد می آید 
در كوچه باد می آید 
و من به جفت گیری گلها می اندیشم 
به غنچه هایی با ساق های لاغر كم خون
و این زمان خسته ی مسلول 
و مردی از كنار درختان خیس میگذرد 
مردی كه رشته های آبی رگهایش 
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش 
بالا خزیده اند 
 و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را 
تكرار می كنند 
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم 
در آستانه ی فصلی سرد 
در محفل عزای آینه ها 
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ 
و این غروب بارور شده از دانش سكوت 
چگونه میشود به آن كسی كه میرود این سان 
صبور 
سنگین 
سرگردان 
فرمان ایست داد 
چگونه میشود به مرد گفت كه او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست 
در كوچه باد می آید 
كلاغهای منفرد انزوا 
در باغ های پیر كسالت میچرخند
و نردبام 
چه ارتفاع حقیری دارد 
آنها تمام ساده لوحی یك قلب را 
با خود به قصر قصه ها بردند 
و اكنون دیگر 
دیگر چگونه یك نفر به رقص بر خواهد خاست 
و گیسوان كودكیش را 
در آبهای جاری خواهد ریخت 
و سیب را كه سرانجام چیده است و بوییده است 
در زیر پا لگد خواهد كرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار 
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند 
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود كه یكروز آن پرنده نمایان شد 
انگار از خطوط سبز تخیل بودند 
آن برگ های تازه كه در شهوت نسیم نفس میزدند 
انگار 
آن شعله بنفش كه در ذهن پاكی پنجره ها میسوخت 
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود 
در كوچه باد می آید 
این ابتدای ویرانیست 
آن روز هم كه دست های تو ویران شدند باد می آمد 
ستاره های عزیز 
ستاره های مقوایی عزیز 
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد 
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد كرد 
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد 
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 نگاه كن كه در اینجا زمان چه وزنی دارد 
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند 
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم 
من سردم است و میدانم 
كه از تمامی اوهام سرخ یك شقایق وحشی 
جز چند قطره خون 
چیزی به جا نخواهد ماند 
خطوط را رها خواهم كرد 
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم كرد 
و از میان شكلهای هندسی محدود 
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد 
من عریانم عریانم عریانم
مثل سكوتهای میان كلام های محبت عریانم 
و زخم های من همه از عشق است 
از عشق عشق عشق 
من این جزیره سرگردان را 
از انقلاب اقیانوس 
و انفجار كوه گذر داده ام 
و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدی بود 
كه از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد 
سلام ای شب معصوم 
سلام ای شبی كه چشمهای گرگ های بیابان را 
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می كنی
و در كنار جویبارهای تو ارواح بید ها 
ارواح مهربان تبرها را می بویند 
من از جهان بی تفاوتی فكرها و حرفها و صدا ها می آیم 
و این جهان به لانه ی ماران مانند است 
و این جهان پر از صدای حركت پاهای مردمیست 
كه همچنان كه ترا می بوسند 
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم 
میان پنجره و دیدن 
همیشه فاصله ایست 
چرا نگاه نكردم ؟
مانند آن زمان كه مردی از كنار درختان خیس گذر می كرد...
چرا نگاه نكردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب 
آن شب كه من به درد رسیدم و نطفه شكل گرفت 
آن شب كه من عروس خوشه های اقاقی شدم 
آن شب كه اصفهان پر از طنین كاشی آبی بود 
و آن كسی كه نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود 
و من درآینه می دیدمش 
كه مثل آینه پاكیزه بود و روشن بود 
و ناگهان صدایم كرد 
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب 
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر كشید 
چرا نگاه نكردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند 
كه دست های تو ویران خواهد شد 
 و من نگاه نكردم 
تا آن زمان كه پنجره ی ساعت 
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت 
چهار بار نواخت 
و من به آن زن كوچك برخوردم 
كه چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند 
و آن چنان كه در تحرك رانهایش می رفت 
گویی بكارت رویای پرشكوه مرا 
با خود بسوی بستر شب می برد 
آیا دوباره گیسوانم را 
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
و شمعدانی ها را 
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد 
گفتم همیشه پیش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد 
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم 
انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد 
نگاه كن كه دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند 
و چشمهایش 
چگونه وقت خیره شدن می درند 
و او چگونه از كنار درختان خیس میگذرد 
صبور 
سنگین 
سرگردان 
در ساعت چهار در لحظه ای كه رشته های آبی رگهایش 
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش 
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تكرار میكنند 
ــ سلام 
ــ سلام 
آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را 
بوییده ای ؟...
زمان گذشت 
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد 
و با زبان سردش 
ته مانده های روز رفته را به درون میكشید 
من از كجا می آیم ؟
من از كجا می آیم ؟
كه این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاك مزارش تازه است 
 مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار 
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی كه پلك های آینه ها را می بستی 
و چلچراغها را 
از ساقه های سیمی می چیدی 
 و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی 
تا آن بخار گیج كه دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست 
و آن ستاره های مقوایی 
به گرد لایتناهی می چرخیدند 
چرا كلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان كردند!
چرا نوازش را 
به حجب گیسوان باكرگی بردند ؟
نگاه كن كه در اینجا 
چگونه جان آن كسی كه با كلام سخن گفت 
و با نگاه نواخت 
و با نوازش از رمیدن آرمید 
به تیره های توهم 
مصلوب گشته است 
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو 
كه مثل پنج حرف حقیقت بودند 
چگونه روی گونه او مانده ست 
سكوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سكوت چیست به جز حرفهای نا گفته 
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشكان 
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست 
زبان گنجشكان یعنی : بهار. برگ . بهار 
زبان گنجشكان یعنی : نسیم .عطر . نسیم 
زبان گنجشكان در كارخانه میمیرد 
این كیست این كسی كه روی جاده ی ابدیت 
به سوی لحظه ی توحید می رود 
و ساعت همیشگیش را 
 با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها كوك میكند 
این كیست این كسی كه بانگ خروسان را 
آغاز قلب روز نمی داند 
آغاز بوی ناشتایی میداند 
این كیست این كسی كه تاج عشق به سر دارد 
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام 
در یك زمان واحد 
بر هر دو قطب نا امید نتابید 
تو از طنین كاشی آبی تهی شدی 
و من چنان پرم كه روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت 
جنازه های ملول 
جنازه های ساكت متفكر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراك
در ایستگاههای وقت های معین 
و در زمینه ی مشكوك نورهای موقت 
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی 
آه 
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند 
و این صدای سوتهای توقف 
در لحظه ای كه باید باید باید 
مردی به زیر چرخهای زمان له شود 
مردی كه از كنار درختان خیس میگذرد 
من از كجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد 
گفتم همیشه پیش از آنكه فكر كنی اتفاق می افتد 
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم 
سلام ای غرابت تنهایی 
اتاق را به تو تسلیم میكنم 
چرا كه ابرهای تیره همیشه 
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یك شمع 
راز منوری است كه آنرا 
آن آخرین و آن كشیده ترین شعله خواب میداند 
ایمان بیاوریم 
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد 
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل 
به داسهای واژگون شده ی بیكار 
و دانه های زندانی 
نگاه كن كه چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان 
كه زیر بارش یكریز برف مدفون شد 
 سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود 
و در تنش فوران میكنند 
فواره های سبز ساقه های سبكبار 
شكوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار 
ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...

ویا به ده ها شاعره دیگر  که اشعار شان را در این اواخر به  نشر میرسانند .

 

 

[ 90/07/12 ] [ 15:23 ] [ جلیله سلیمی ]

    

کینه و نفرت

 

عمریست که  ما شکوه و فریاد زمانیم

چون مهره به میدان  فراخ  دیگرانیم

 

چشمان به ره داریم وبس منتظر غیر

 درهر غزل ناب خود از ننگ سراییم

 

در سفره نداریم به جز لقمه نانی

بس مست شراب و می ناب دیگرانیم

 

هر لحظه به صحرای ما صیاد دیگر است

از کیسه خود دام به صیاد سپاریم

 

 در خاک سپردیم کلید راه مقصود

 سر گشته به دنبال کلیداز دیگرانیم  

  

آهنگ دغل زمزمه گوش خم ماست

با خاطر افسرده به آن گوش سپاریم

 

بشنو تو صدای دهل و ساز دیگر را

زیرا که هنوزم من و تو تفرقه سازیم

 

مملو است تن و جان ما از کینه و نفرت

دندان خود از قهر هنوزم بفشاریم

   جلیله سلیمی

[ 90/07/08 ] [ 20:55 ] [ جلیله سلیمی ]

     کابوس                                                    

    امشب  خواب دیدم که آسمان ما بی ستاره بود. نور از خانه ما کوچ کرده بود ستاره های  مارا دزدیده  بودند و در اسمان ما هیج نوری نمیتابید  آسمان ما تاریک بود    سیاهی همه جا را فراگرفته  بودکسانی به دنبال  شعله روشنی  بودند تا راه شان را بیابند لیکن چراغ ها را  هم ظلمت فرا گرفته بود

هیچ راهی برای برون رفت از  تاریکی وحشتناک را نمیدیدم . همه شهر ها در ماتم سیاهی  نشسته بود  آسمان جامه سیاه پوشیده بود ابرها میگریستند حتی  ماه  را هم به دار بسته بودند .

کسی فریاد برای نجات را سر میدادکه چطورمیتوانیم  خود را از مرگ برهانیم و ابر سیاه  یاس تمام هست و بود را فراگرفته بود فقط همه به هم چشم دوخته بودند. کسی نمیدانست چی کند فقط میگفتند برای به دست آوردن خوشبختی باید قربانی داد.   یکی فریاد میزد  و نجات میخواست و کسانی دیگری فریاد میزدند 

حالا لحظه آغازیدن فرا رسیده است .پس کی خواهد بود حالا آغاز خواهد کند؟حالا که همه خود را تنها و بی حمایت احساس میکنند.

کسی میگفت  به پیام  نجات دهنده ها هم باور ندارند، به قدرت ها ،به توانایی ها ،به دستهای مهربان  همه بی باور شده اند،همه فقط آموخته اند که چطور حرف بزنند ولی این را نیاموخته اند که چطور عمل کنند ،  همه چیز را عجیب و غریب میبینم  ، نمیدانم کی هستیم،سرنوشت بکجا میرود و چی  خواهد شد


اینجا کسی در سینه اش از مهربانی گرمی را احساس نمیکند،همه شور و شوق زندگی از ما ربوده اند.

  چهره ها برافروخته و پریشان به نظر میاید و قلب ها در سینه هافقط  برای کشتن همدیگر میتپد

کسی  به حقیقت گوش نمیدهد .وقتی کسی  میخواهد حقیقت بگوید  جمیعت از مردم از شنیدن حقیقت فرار میکنند؟

 به جنازه عشق گریه میکنند ولی از محبت کردن میترسند کسی از محبت نمیگوید .همه در آتش شک میسوزیم

 امروزوقتی در راه روان بودم درمیان موجی از کودکان مکتب روبرو شدم که با عجله به سوی خانه هایشان میدویدند. یکی با هراس میگفت باید زود برویم تا انفجار نشود . کودکی دیگری با چشمان هراس انگیز به دور و برش میدید  تا توان داشت در میان دود و غبار که از عبور و مرور موتر ها بلند میشد میدوید و بکس رنگ و رو رفته و کهنه از شانه هایش به زمین میافتید باز بلندش میکردوبازبا سرعت میدوید  

کودکی  دیگری در مقابلم استاده شد و گفت خاله جان چی گپ است برای آنکه خاطرش ر ا نرنجانم  گفتم هیچی.

گفت پس چرا مردم میدوند.

گفتم انفجار شده است

بعد در چشمهایش  اشک حلقه زد و چیزی نگفت

آنجا احساس کردم چیزی مانند شمشیر در سینه ام فرورفت گرمی اش را احساس کردم، احساس کردم چطور قلبم مانند پرنده زخمی به قفس سینه ام میزند

احساس کردم عرق سردی در پیشانی ام جاری شد و به خود گفتم چرا ما برای قربانی انتخاب شده ایم؟

چرا ستاره های خوشبختی از آسمان زندگی ما همیشه فرار کرده است  وبر جسم خسته ما همیشه طوفان جنگ  میوزد

من این دنیا را عجیب میبینم که خوشبختی را برای خود میخواهند و برای ما فقط قتل و بد بختی را به هدیه میدهند

من بسیار خود را کوچک و حقیر احساس میکنم وقتی میدانم که دراین دنیای سراسر از قدرت و توانایی و سرمایه برای خوشبخت زیستن  دیگران فقط باید ما قربانی بدهیم تا دیگران آسوده زندگی کنند

من احساس میکنم کسانی برای اینکه ما بار گناهان انها را به دوش بکشیم کوشش میکنند ما باید ناتوان باشیم

من میخواهم به پاهای خودم خم شوم و از خودم برای  بی همتی معذرت بخواهم که چرا برای نسل های بعدی کاری  کرده نمیتوانیم ؟ میدانم نسل های بعدی از ما ناراض خواهند بود.

 چرا ما خود را ناتوان احساس میکنیم ، چرا به خود باورنداریم

روز ها وشب ها میگذرند چرا ما برای یافتن خوشبختی عجله نمیکنیم  و فقط به چشمان دیگران چشم دوخته ایم باید عجله کرد  وگرنه راه های نجات بسته خواهند شد چون ضحاک همیشه در یک قدمی ما است و شاید خاک ها ی را که حالا برای روییدن عشق تازه اند هم  زهر بپاشند و آنگاه زمین و اسمان ما سقوط خواهد نمود  و ما در بحر تحقیر غرق خواهیم شد

      نوشته جلیله سلیمی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ 90/07/03 ] [ 22:26 ] [ جلیله سلیمی ]

دود

سکوت سرد شب از خانه خانه میبارد

به دشت خشک و کویر شبانه میبارد

 

یکی جوانه که سر میکشد به کوچه ما

چه تیرهای که از هر کرانه میبارد

 

کتاب مرثیه ها مان ز مرگ بسته نشد

نوای  سرکش سوگ جوانه میبارد

 

بیبین که سایه اشباح  در کمین تو اند

 که سنگ بر سر ما  ظالمانه میبارد

 

یکی ضحاک  فشرده ست دست اهریمن

هزار مکر ز دور زمانه میبارد

 

 مگو که پنجره ها را ز دود بسته کنید

حریق لاله  ز این آشیانه میبارد

 

                             جلیله سلیمی

    



[ 90/06/31 ] [ 23:7 ] [ جلیله سلیمی ]

                                                             

                                                                                                         داکتر جلیله سلیمی

نمک خوردی نمکدان را تو مشکن !

 

شمال و مرکز افغانستان  و تا اندازه ی همه افغانستان  محل زندگی اقوام و نژاد های مختلف است که بیشتر در میان خود به زبان های مادری اقوام مربوطه شان حرف میزنند  ولی به رغم تفاوت های قومی ، نژادی ، زبانی ، مذهبی و تاریخی  با رشته محکمی فرهنگی و کلتوری زبان دری  فارسی با  هم متحد اند که در این میان شاعران ، نویسندگان و قلم بدستان دیگر تبار در مجموع آثار شان را به زبان فارسی دری به نشر میرسانند .

امروزخوشبختانه بیشتر از سخنسرایان و نویسنده گان  که به زبان فارسی دری مینویسند و میسرایند  از اقوام پشتون ، ازبک ، ترکمن  هزاره ودیگر  اقوام بزرگ و کوچک هستند که سلسله اجداد  انها به اقوام دیگری غیراز فارسی دری زبانان و یا پارسیان و یا تاجک تباران  میرسد  ولی   آثار نوشته شده آنها به زبان فارسی انها را به شهرت و موفقیت  های بزرگی رسانده و در بسیاری موارد به موقیعت  های  اجتماعی  قابل  احترام هم رسیده اند و ضمنا  از نگاه اقتصادی هم  شغل های پردرآمدی را از برکت  این زبان نصیب شده اند  که خوشبختانه  این  میتواند نماد از پیروزی  زبان فارسی دری در میان اقوام ساکن در کشور محسوب شود .

 

ولی نکته  قابل تاءمل  این است که این سخنسرایان فارسی دری نویس با وجود این همه منفعت های مادی و معنوی با استفاده از این زبان   تا چی اندازه  درپی برباری زبان  دری بوده اند و چگونه خواسته اند درمعرفی  صادقانه ی  تاریخ باستانی زبان دری فارسی ووارثین اصلی و بومی  وابسته به زبان دری در این سرزمین در حوزه خود و بیرون از آن  غیر جانبدارانه  بنویسند و تا چی اندازه  بدون تبعیض برای معرفی وارثین اصلی  و بومی  فارسی دری زبانان افغانستان کنونی   آنچه حقیقت است بیان کرده اند  تا ریشه های این زبان را  در ذهن تاریخ زنده نگهدارند.

 

 گرچه  خوشبختانه این واضح است  آثار ادبی انها میتواند نماد از همبستگی آنها را با اقوام اصیل دری  فارسی زبان  کشور بیان کند ولی دیده شده است که وقتی  مساله معرفی هویت تاریخی ، جفرافیایی و نژادی  اقوام اصیل فارسی دری زبان یا تاجک تباران در کشور کنونی افغانستان مطرح میشود مساله جایی دیگری میرود . اینجاست که خون حسادت به جوش میاید ، قلم ها برای گردن زدن به حقایق شمشیرمیگردند ، راه ها عوض میشوند، دست ها  از آستین های دیگری کشیده میشوند ، خط ها رنگ  میبازند ، موضع گیری های خشمگینانه آغاز میگردد، توهین و بدگویی ها و  رقابت ها برضد وارثین این زبان باستانی قدم میکشد. و بلاخره دست ها بر روی آفتاب گرفته میشود .

 

 این حسادت ها و کینه توزی ها حتی در تاریخ نویسی واثر های پژوهشی پژوهشگران غیر فارسی زبان ساکن در افغانستان  در گذشته و حال  به کثرت دیده میشود .

 

 

 پژوهش ها وآثارنوشته شده  با قلم حسادت و افکار عقده مندانه در مورد  وارثین  زبان فارسی دری زبان و تاریخ باستانی این قوم  در افغانستان کنونی ازجاده پژوهش های ژرف علمی منحرف  شده و به جاده تبعیض منتهی شده است که منجر به بزرگترین جعل های  تاریخی درمعرفی تاریخ  وارثین زبان فارسی و فارسی زبانان افغانستان کنونی  شده است .

 

بلاخره این جعل کاری ها و نوشته های جانبدرانه و تبعیضگرایانه سبب بی باوری برای اشخاص و افراد بیگانه  که  میخواهند  در مورد تاریخچه زبان دری فارسی در افغانستان کنونی و وارثین اصلی این زبان  معلومات پیدا کنند گردیده  و انها را مجبورمیسازد که به منابع خارجی رجوع کنند

 قرار گفته  ها وقتی آثار نوشته شده پژوهشگران و نویسنده های ساکن در افغانستان را مطالعه میکنند  پژوهش های انها با پژوهش های یک پژوهشگر خارجی در مورد فارسی زبانان  افغانستان  به کلی فرق داشته و اکثراز پژوهش های نویسنده گان  ساکن در افغانستان  راضی به نظر نمیرسند چون بعد از کمی دقت  متوجه میشوند که این   نویسنده گان دری نویس که زبان  دری زبان دوم انها است بیشتر تلاش کرده اند تا نوشته ها و آثار پژوهشی خود را  به نفع اقوام  خود تغییر بدهند  واز  پیشینه تاریخی وباستانی و  حقیقت های آفتابی که در مورد اقوام بومی اصیل تاجک تبار فارسی دری زبان افغانستان با شواهد تاریخی موجود است  یا طفره رفته و یا از نوشتن آن انکار کنند .و در بیشتر موارد هم  دیده شده است که این نویسنده ها تلاش کرده اند حسادتمندانه  تاریخ اقوام اصیل و باستانی  مردمان دری یا فارسی زبان را در افغانستان  ضعیف و یا وارونه  جلوه بدهند .

گرچه این حقیقت آشکار است که  هیچ کوهی با حرکت انگشت و یا وزش بادی ازجا نخواهد جنبید ولی با این حرکت ها میشود روا دید ها را سنجید و مطلب آشنایی های دیگران را در مورد زبان فارسی دری و وارثین این زبان  به خوبی شناسایی کرد .

 

 

اینجا  است که آن ضرب المثل قدیمی فارسی یادم میاید که میگوید

نمک خوردی نمک دان را تو مشکن..........نمکم پیش چشمانت بگیرد.

 

 

 

 

 

[ 90/06/27 ] [ 15:2 ] [ جلیله سلیمی ]

 

 جنوب طوفان است

 

جنوب طوفان است

و نبض تند تنش را  ز  نبض  کاخ شنو

و خون  صخره و سنگش به رود ها جاریست

 و صخره خشم الود

فراز کاخ بلندش ز خشم ویران است

و سوگوارترین مادرش پریشان است

 و باغ تشنه او انتظار باران است

ولی

 بیبین  که کشتی بشکسته غرق طوفان است

هزار دست به پارو زدن شتابان است

ولی  ساحل دریا به دست شیطان است

کجاست کشتی بان؟

هزار دست به پارو زدن شتابان است

کجاست کشتبان؟

یکی آنجا نشسته در خم و پیچ امواج؟

 بسی محزون و سرگردان

ضعیف و خسته و نالان

تب آلوده زداغ  تیر آشنایان

با حدیث تلخ بی فرجام

و دریا همچنان طوفان

 شبی که موج به ساحل رسید و طوفان شد

هزار خاطری  افسرده بس  پریشان شد

یکی که کشتی بشکسته غرق طوفان شد

 

بیبین که خیل شغادان نشسته در ساحل

و دام و صید  هزران حریص در راه است

چی سان تو میگذری  غافل از دو صد دامی

که چشم ها ی صیادان

تا خم کوچه به دنبال تو میلغزد

جنوب طوفان است

و باد های تند جنوب  

سکوت سرد تو را میشکند در شرق و شمال

 هیولا سر زده از بام وباغ و کوچه ها هرجا

و دام صید صیادان  نشسته هر قدم هرجا

تنور سرکش آتش زبانه میکشد هر جا

لباس سوگ  به برکرده است درخت کهن

و سال هاست  که تهمینه  اشک میریزد

جلیله سلیمی

[ 90/06/24 ] [ 20:24 ] [ جلیله سلیمی ]

                                                                                                                                                                          

62 نماینده متقلب است یا 9؟                            

همزمان با افزایش نا امنی ،  بیکاری ، فقر ، سرگردانی و بی سرنوشتی  جوانان از جمله جوانان فارغ التحصیل  دانشگاه ها  ، نگرانی و هراس بیش از حد  مردم و  جوانان از آینده   ، بحران  شدید اقتصادی ، افزایش مهاجرت ها درمیان مردم افغانستان و غیره غیره مشکلات دیگر   قریب به نیم سال  است که از آغاز کار پارلمان میگذرد ولی آنچه که پارلمان و نماینده ها به مردم وعده داده بودند  نه تنها  عملی نشده است بلکه مردم را بیشتر  در سرگردانی، ناامیدی و مایوسیت  قرار داده اند .  فیصله های گوناگون از جانب نهاد های مختلف در مورد تخلف و تقلب در  انتخابات ،  تنش میان دولت  و پارلمان و نماینده های متقلب  مانند صد ها درامه هیجان انگیز گاهی در نقطه اوج میرسد  و بعد برای چند روزی به خاموشی میگراید و بعد با همان یک حالت بحرانی و هیجان انگیز ادامه  مییابد  و مدتهاست  که همین  سلسله جریان دارد و معلوم نیست که این درامه  چی وقت پایان خواهد یافت .  

حالا که کمیسیون انتخابات  مسوولیت پذیر شده است و  فیصله  خود را مبنی بر  بیرون راندن 9 وکیل متقلب از پارلمان اعلان کرد  این عمل  کمیسیون انتخابات  از یک جانب صحت بودن اعتراض انهایی را که به عدم شفافیت کار کمیسیون انتخابات  شکایت  داشتند قوی تر ساخته و به اصطلاح زبان نماینده های معترض را دراز ساخت  از جانب  دیگر فیصله های  جوانب  مختلف از جمله فیصله های  دولت  در مورد تخلف و تقلب  در انتخابات ، عدم شفافیت و عدم مسوولیت پذیری کمیسیون انتخابات  در فیصله های قبلی  ، وهمچنان  چگونگی شفافیت دادگاه رسیدگی به شکایات انتخاباتی را هم  نیز بیشتر و بیشتر زیر سوال میبرد  . اگر کمیسیون انتخابات   گره را که میتوانست به دست بازکرد به دندان با زنمیکرد اینهمه موضوع پیچیده نمیشد   پس چرا  درهمان روز های اول  کمیسیون مستقل انتخابات  نسبت به عدم شفافیت خود مسوولیت پذیرنشد و حل این موضوع را  به دامن دولت و نهاد های مختلف حقوقی و قضایی انداخت ؟ تا اینهمه موضوع پیچیده نمیشد . آیا این عکس العمل را نمیتوان کار شکنی و عدم مسوولیت پذیری کمیسیون مستقل  انتخابات  دانست؟ پس حالا حتی  انهایی  شاید خود متقلب باشند با زبان باز  در داخل پارلمان با  تشکیل ایتلاف  های مختلف نسبت به فیصله های جوانب مختلف ، بودن و نبودن  نماینده های متقلب در پارلمان و ادامه کار نماینده  ها در داخل و خارج پارلمان  اعتراض دارند  بدون شک  به فیصله  کمیسیون انتخابات  و  دادگاه ویژه  هم به دیده شک مینگرند و فیصله  کمیسیون مستقل انتخابات را دربیرون راندن  9 وکیل هم غیر قانونی میدانند پس جواب این کمیسیون به انها چی خواهد بود ؟  آیا  بیجواب باقی گذاشتن انها بحران دیگر را در داخل و خارج پارلمان ایجاد نخواهد کرد واین اعتراض ها ادامه نخواند داشت؟

 

 به باور بیشتر   مسوولیت کمیسیون مستقل انتخابات  با راندن 9 وکیل نه تنها کم نشده است بلکه بیشتر از زمان قبل شده است . همین گونه که تقلب 9 وکیل را پذیرفت باید عدم صحت بودن فیصله های دادگاه ویژه انتخابات را مبنی بر تقلب 62 وکیل هم حل و فصل نماید و  ثابت بسازد  که فیصله های دادگاه ویژه ناقص بوده  چون  مردم سوال خواهند داشت که پس چرا از آن میان 62 نفر متقلب  فقط 9 نفر انها متقلب اعلان شد؟  و اگر دیگران متقلب نبودند پس چرا اینهمه انتظار و کار شکنی در کار پارلمان؟ اگر این سوالات در میان مردم حل نشود  مردم  نسبت  به پارلمان باز هم به دیده یک پارلمان  متقلب و کار شکن و طفیلی خواهند نگریسته و این نماینده ها را نماینده های تحمیلی بر مردم افغانستان  خواهند شمرد.

 

مشکل بزرگ که باز هم مردم را نگران میسازد ادامه این بحران است . اگر این بحران ادامه پیدا کند  آنوقت مشکل مردم که درقضیه دخیل نیستند چی خواهد شد . آیا مردم باز هم منتظر خواهند ماند و هر روز  دست زیر الاشه شاهد تماشای درامه  های جدید دیگر اینها خواهند نشست  ؟

 چون در این مدت در میان این کشمکش ها و رقابت های انتخاباتی فقط باز هم این  مردم هستند که قربانی میدهند .اگر چنین اعتراض ها ادامه پیدا کند   باید دولت بیش از این اجازه ندهد تا نماینده ها   بیشتر از این  مردم را در سرگردانی  و انتظار نگهداشته  و سرنوشت مردم را به بازی بگیرند. باید دولت  تصمیم جدی را برای توقف این اعتراض ها  هر طوری که میشود بگیرد و به این  درامه  پایان دهد.  

 

                                                                                                       جلیله سلیمی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ 90/05/31 ] [ 9:53 ] [ جلیله سلیمی ]

 

چی شادمانه به آغوش مرگ میخندد

شگوفه های نهال درخت کهنه ما

و توشه های سفر را به بار میبندند

برای سوختن و کشتن  جوانه ما

افق به سایه ما سرخ میشود هر دم

ز دشنه ها که فرو میبرند  به سینه ما

و شهر ما که ز کابوس شب فغان دارد

و سایه های که  جنگاوران خون آلود

بسان پیکره ها نقش بی نشان دارد

چی چهره ها که به خاطر سپرد کوچه ما

یکی سیاه ، دیگر سبز و آن دیگر زرد است

و نبض رفت و امد هر گونه پای را حس کرد

 تن فسرده این سنگ وخاک و بیشه ما

 2011

[ 90/05/26 ] [ 15:10 ] [ جلیله سلیمی ]


نامهء از کابل

دوستی داشتم که دخترادیب  ،خوش ذوق و زیبایی بود به شعر و ادبیات زیاد علاقه داشت هر چند چیزی نمینوشت ولی  سروده های  دیگران را گاهگاهی دکلمه میکرد . در مجالس ادبی همیشه حرف اول را میزد چون صدای زیبا و توانایی سخن رانی اش بینظیر بود در ادای کلمات و دکلمه شعر همه را مجذوب خود میکرد .مدت های طولانی از او احوال نداشتم نمیدانستم کجا است و چی میکند . چند روز قبل  برایم پیام فرستاد که در زمان تحولات در افغانستان و جنگ ها  مجبور شده است بخاطر امرار حیات و پیدا کردن سر پناه تن به ازدواج بدهد که با روح و روانش اصلا سازگار نیست . بعد از ازدواج خشونت های گوناگون را از طرف شوهر و فامیل شوهرش بر او روا داشته اند و خاطره های تلخ و رنج دهنده را گذشت زمان برایش بجا گذاشته است و هنوز هم در این منجلاب دست و پا میزند با ازدواج همه زندگی اش رنگ باخته است وفقط هر ماه چند بار لت و کوب شوهرم چاشنی صبح و بیگاهش شده است.وقتی آدرس مرا دانست برایم نوشت که مدتهاست در خانه ای هستم که به یک زندان طلایی شباهت دارد و سر وصورت خانه ام را آراسته اند و بر هر خشت این بنا فریاد بد بختی های من عجین شده است من از این زندان بیزارم ولی سرنوشت چنان زنجیر را بر پاهایم بسته است که نمیخواهم فرزندانم را رها کنم .هر چند دوست دارم بر این زندگی فلاکت بار خاتمه بدهم ولی نمیدانم کجا بروم و به کی پناه ببرم او برایم نوشته است یادت میاید من شاعر نبودم ولی شعر را دوست داشتم. ای کاش شاعر میبودم تا صدای بدبختی هایم را بر صد ها شعر فریاد میزدم و به مانند همان شاعره هراتی آنچه که بر من میگذشت همه میدانستند .

میدانی دوستم ...قلم و کتابچه را در گوشه اتاقم پنهان کرده ام وقتی دلم زیاد عقده میگیرد میروم و برآن چیز های مینویسم . تو اولین کسی هستی که برایت مینویسم لطفا به یاد روز های که من زندگی را طور دیگری میدیدم آنچه را نوشتم بخوان .

این دوست پنهان ساخته سرنوشت شعر گونه های برایم نوشته است و برایم فرستاده است  که مرا شدیدا تحت تاثیرگذاشت

 وبرایم بسیار متاثر کننده بود با هر سطر این نوشته اش برایش گریه کردم .هرچند دوست دارم اسم حقیقی اش را برایتان بنویسم ولی میترسم که روزی شوهرش  او را به جرم این کارم  بیشتر ظلم کند.

با این نوشته خواستم شما هم  با نمونه بسیار بر جسته و آشکار از خشونت زنان در افغانستان آگاه شوید.

آنچه نوشته است بدون کم و کاست مینویسم میدانم شعر پیشه گان شاید خم به ابرو بیاورند و برای محتوای شعر ایراد بگیرند . ولی من نمیخواهم کلمات را که صدای ذره ذره فریاد های است که ازیک قلب غمدیده ای بلند شده است بخاطر گل روی قافیه و وزن شعرتغییر بدهم .

این است نوشته هایش ..

 

از مجلس شاعران من هم دور شدم

بر خانه اجنبی مزدور شدم

ای وای که سرنوشت چی بر بادم کرد

،،،،،،،،،،

از کرده خویش سخت پشیمانم من

دور از همه خویش و قوم دلگیرم من

گرچه وطنم است مسافرم من

در شهر نشستم ولی بیزارم

در انتظار روشنی فردا هستم

ای مادرم از این درد من آگاهی تو

ای برادرم این رنج من تو میدانی تو

ای خواهر همدم دور از وطنم

من چشم به راه تو شب و روز هستم

،،،،،،،،

من بسته به زنجیر دوفرزند شدم

در کلبه ی آدمی قلا بند شدم

،،،،،،،

تا وقتی که عمر هست من در بند هستم؟

،،،

شکوه کردم داد گفتم ای دریغ

کس نشد که گوش دهد آه مرا

قلب من مملو از نومیدی شده

اگر مرا با چنگال میبری چون تیغ

از خدا آینده را دارم امید

دو درخت نشاندم در این سپهر

خدایا میوه آنها را نوش جانم کن

تا که از فکرم شود گذشته هایم نا پدید

این دو فرزندم دو نور چشمان من است

آرزو دارم یکی آفتاب سرم شود

وان دیگرمهتاب روشن در شب تارم شود

این بود در این مسیرامید ها در عمر من

،،،،،،،،

بقیه را در اینده برایت روان میکنم

 

جلیله سلیمی

 

[ 90/04/23 ] [ 15:54 ] [ جلیله سلیمی ]

آنچه را که  والی بدخشان نگفت! 

 تلویزیون طلوع چندی قبل برنامه گفتمان را با چند تن از والیان ولایات  ترتیب داده بود که در آن  از دولت داری های فراتر از کابل و حکومت های محلی بحث های داشتند . در این بحث روی مسایل گوناگون در  چندین ولایت سوالات  را مطرح میگردید  که والیان  هر ولایت با خونسردی و خود باوری جوابات را ارایه میکردند که به باور من به نسبت وضیعت جاری  در کشور شاید قناعت خاطر بسیاری ها را فراهم نمیکرد . تایید گفته های والیان  ولایات دیگر بیشتر به قضاوت مردم ولایات  مربوطه  شان  است که شاهد رویداد ها در ولایات  مربوطه خود هستند و آنچه را که واقیعت است  خود بهتر میدانند .

  ولی آنچه که مرا و ادار به نوشتن این مطلب کرد  سخنان والی صاحب محترم بدخشان بود . گرچه از سخنان همه جانبه  جناب داکترصاحب ادیب میتوان دریافت که جناب شان شخص شایسته ، بادانش و اهل کار و عمل هستند و خوشبختانه بدخشان بعد از مدت های طولانی  شانس این را یافته است که  فرزند اصیل ، با دانش خود را برای خدمت در کنارش  داشته باشد  ولی والی صاحب   در جریان حرفهایشان از چندین موضوع مهم یا طفره رفتند و یا به دلایل نامعلوم نخواستند حقایق  را بگویند برایم تعجب آور بود که والی صاحب در بخش از سخنان شان  میانجیگری اشخاص  و افراد را در تعیین و تقرر در پست های مهم دولتی  بدخشان   رد کردند  و یا  هم مداخله وکلا را در تعیین افراد و اشخاص در پست های دولتی   مهم دانستند 

جناب داکتر صاحب  ادیب خود آگاه هستند که بدخشان ولایت است که در جریان  چندین  دهه شاهد تعیین افراد و اشخاص در پست های مهم و کلیدی  به اساس توصیه ها  و سفارش های  اشخاص و افراد بوده است که بیشترین این توصیه ها  از  آدرس های  صورت میگیرد که در آن وابستگی های سیاسی ، حزبی ،گروهی ، شخصی  حرف اول را میزند نه شایستگی .بیشترین کسانی که پست های کلیدی را در بدخشان به عهده  میگیرند  باید و حتما وابستگی و شناخت شخصی  با احزاب و یا گروه  مشخص را داشته باشند . وگرنه شانس خدمت به مردم را ندارند اگر جامع الکمالات هم باشند .

این حقیقت مثل آفتاب روشن است   شایستگی در مجموع در افغانستان و منجمله در  بدخشان در قدم دوم قرار دارد  یعنی بعد از شناخت و روابط  سیاسی و  شخصی. ولی نمیدانم چرا والی صاحب این حقیقت را به نسبت نامعلومی رد میکند.اگر والی صاحب این را میپذیرد که وکلا وظیفه تعیین و تقرر افراد را در بدخشان دارند  این خود نشان میدهد که هنوز والی صاحب تحت تاثیر  توصیه و یا سفارش دیگران برای تقرر افراد  در پست های  دولتی  در بدخشان است .آنچه من شاهد بودم و هستم بیشترین پست های کلیدی و یا حتی غیر کلیدی هم در بدخشان  به افراد و اشخاص سپرده میشود  که  نوع  وابستگی با احزاب و گروه های دارند که در آن  اندیشه های سیاسی ، وابستگی های سیاسی را بر شایسته سالاری ترجیع میدهند 

.به باور من  دربعضی موارد حتی بعضی  وکلا هم دست نوازش دیگران را به سر شان دارند و به اساس سفارش و توصیه احزاب و وابستگی های سیاسی  شانس  نماینده مردم بودن را کسب کرده اندبدخشان مخزن از علم و دانش و غنی از  افراد مسلکی و تحصیل کرده  و اهل کاراست  که بیشترین انها  وابستگی های سیاسی با گروه ها و افراد و اشخاص  ندارند پس  به گفته والی صاحب اگر انها سفارش وکلا  را نداشته باشد  شانس خدمت به مردم خود راندارند؟ 

. اگراز  سخنان والی صاحب  چنین برداشت شود که  که باید شخص مسلکی و با  د انش و مجرب   با اسناددست داشته  تحصیلات عالی    که  به باور من  شایسته بودن اشخاص و افراد را برای کار و شایسته سالاری بیان میکند آرزوی خدمت به هموطنان خود را داشته باشد .  باید برای تقررش اول به پای وکیل صاحبان بیافتد تا برایش رای خدمت بدهند .

 پس  اسناد و مدارک  دانشگاهی و تحصیلات  عالی برای در نظر گرفتن  اصل  شایستگی چی ضرورت است؟  مگر  شایستگی را وکلا تعیین میکند یا تحصیلات عالی ، کاردانی و یا مجرب بودن اشخاص؟ این کدام قانون است  و در کدام ماده قانون اساسی ذکر شده است که وکلا در تعیین و تقرر افراد و اشخاص موظف اند و شایستگی ها را باید وکلا و افراد و اشخاص تعیین کنند ؟

 این برای شخص تحصیل کرده و بادانش   فاجعه خواهد بود که برای خدمت به مردمش  اول  باید به پای وکیل صاحبان بیافتد تا برایش رای خدمت بدهند تا دانش اش را در خدمت مردم قرار بدهدچرا والی صاحب از حقیقت  که همه بدخشانیان شاهد هستند طفره میرود که بدخشانیان  هنوز اصل شایسته سالاری را مانند تمام افغانستان درست تجربه نکرده اند  تعیین افراد و اشخاص شایسته را در پست های کلیدی و سرنوشت سازباید   اساس سفارش ها صورت بگیرد  نه شایستگی. 

 من خودم بار ها و بار ها شاهد یک چنین حقایق بودم که  تعیین پست های دولتی به اساس روابط و شناخت ها صورت گرفته است و حتی در پایین رتبه ترین پست ها که  واسطه و یا توصیه اشخاص  و افراد  چندان مهم نیست  ولی در بدخشان  میبودبرایم تعجب آور است که والی صاحب محترم  به دلایل نا معلوم از گفتن حقایق ابا میورزددر بخش دیگری از سخنان والی صاحب   احداث سرک حلقوی را برای  راه حل مشکل جلوگیری از قاچاق مواد مخدر مهم میداند . کاش والی صاحب  مرگ صد ها زن حامله و کودکان بدخشانی را که سالانه خصوصا در موسم سرما جان های شان را صرف بخاطر نبود راه از دست میدهند   ضرورت مهم  برای احداث سرک میدانست؟کاش والی صاحب میگفت عدم دسترسی به مراکز صحی  و عدم داشتن اندک ترین امکانات زندگی مردمان ولسوالی های سرحدی بدخشان  ضرورت  حیاتی برای احداث سرک  است ؟ 

کاش والی صاحب میگفت بلند ترین آمار مرگ و میر زنان حامله در سطح افغانستان در بدخشان است باید سرک احداث شود تا مردم بدخشان ، مادران بدخشانی و کودکان بدخشانی دیگر از نبود سرک و راه ها جان های شان را از دست ندهند .اگر والی صاحب به این باور است که میتوان در تفاهم با برنامه مبارزه با قاچاق مواد مخدر سرک ها را هم اعمار کنند این حرف دیگری است .ولی به باور من انهایی که در برنامه مبارزه با مواد مخدر بودجه دریافت میکنند نخواهد آنقدر ها مهربان باشند که برای ما سرک بسازند .

 به نظر من وسعت فاجعه مرگ و میر مادران و کودکان بدخشانی در نبود راه ها فاجعه بار تر از قاچاق مواد مخدر در بدخشان است ..به نظر والی صاحب  مشکل مرگ و میر بدخشانیان  در عدم موجودیت سرک  در تساوی با پرابلم   قاچاق مواد مخدر نیست؟ . مگرنبود اندکترین  امکانات اولیه  زندگی مردمان ولسوالی های سرحدی  بدخشان هم جز از اولویت ها برای احداث سرک نیست؟.

 مشکل که مردم بدخشان و ولسوالی های سرحدی  آن ولایت کوهستانی با آن دست و پنجه نرم میکنند  سال ها قبل از رواج یافتن  قاچاق مواد مخدر وجود داشت  وکسی برای حل این مشکل شان اقدام جدی نکرده است . کودکان ، زنان و بیماران قابل علاج  بدخشانی صد ها سال قبل   به نسبت  این راه های صعب العبور سالانه صد ها قربانی میدهند فکر میکنم بجا بود که والی صاحب از این مشکل  که با حیات هر بدخشانی ارتباط میگیرد   یاد آور میشد تا شنونده  و بیننده محروم و رنجدیده  بدخشانی اندکی درد ها و عقده های کهنه صد ها ساله شان به نسبت  نادیده گرفتن های مسوولین دولتی در طول سال های متمادی   اندکی تسکین میشد  در هر صورت خورسندم از اینکه  فرزند بدخشانی بعد از مدتها شانس این را یافته است که  مسوولیت خدمتگذاری زادگاهش را به عهده بگیرد  ولی امیدوارم  روزی  برسد که دیگر بدخشانیان جرات این را بیابند که  از گفتن حقایق طفره نروند.و فرزند بدخشانی بتواندناگفته های  صد ها ساله  بدخشانیان را بگوید .ودر مجموع سخنان والی صاحب دارای جنبه های قابل تامل  و همه جانبه هم  بود که میتوانست امید واری های را برای  انکشاف بدخشان فراموش شده  در آینده زنده کند .

 

 

[ 90/04/19 ] [ 15:52 ] [ جلیله سلیمی ]

 

سخنی چندی در مورد فلم مستند فروش دختران افغان

چندی قبل فلم مستندی را  بنام (قیمت من پنجاه گوسفند است) که  در مورد خرید و فروش دختران افغان  از ساخته های یکی از مستند سازان ایرانی بود در تلویزیون سویدن مشاهده کردم . تماشای این فلم مرا واداشت تا این نوشته را بنویسم

گرچه افغانستان یک کشورفقیر و جنگ زده و از نگاه وضیعت انسانی فاجعه بار است و اصلا نمیتوان از وضیعت اسف بار و خشونت های غم انگیز که بر زنان تحمیل میشود انکار کرد . ولی انچه که واقیعت است این است که دلایل و اسباب که این خشونت ها را به بار آورده است میتواندریشه چندین قرن و یا میتوان گفت موروثی داشته باشد . فلم مستند  قیمت من پنجاه گوسفند را از نظر من میتوان توهین به فرهنگ و جامعه جنگ زده و فقیر افغانستان دانست فلمساز در این فلم گرچه حقایق تاثر آور را از فقر و جنگ عملا خودش لمس میکند ولی یک مشت تصویر منفی بدون دلایل از وضیعت زندگی زنان افغان را دریک مجموعه منفی گرایی خود گنجانیده و تقدیم میکند گرچه این دلایل این فاجعه  بسیار گسترده و واضح و اشکار است ولی اینکه به چی منظور فلم ساز نخواسته این دلایل را بیان کند میشود گفت یک نوع حاشیه روی و وارورنه جلوه دادن فرهنگ یک کشور را بیان میکند.   یکی از دلایل مهم و اساسی جنگ است . در شرایط جنگ هیچ کشوری را نمیتوان یافت که حقوق انسانی شهروندانش را اعم از زن و مرد را تامین کند. جنگ در هر سرزمین که قدم گذاشت شیرازه زندگی آنجا را بر هم میزند .

فلم مستند قیمت من چهل گوسفند بود . را دیدم و خوب هم میدانم انچه که بالای زنان کشورم چی حالتی تحمیل میشود و چرا چنین است ولی من این فلم را واقیعت از زندگی زنان افغان نمیدانم . در این فلم فلمساز فقط متوجه فلم خودش است که انچه پیامی را که قبل از آغاز فلم نزد خود طرح ریزی کرده است را در فلم بگنجاند نه حقیقت های را که در جریان فلم برداری مییابد . گرچه این حقیقت واضح است که زنان افغان قربانی رسوم و سنت ها و عنعنعنات ناپسند خرافاتی هستند ولی  دلایل که چرا چنین است کسی نمیخواهند ریشه یابی نماید .
[ 90/03/28 ] [ 17:44 ] [ جلیله سلیمی ]

                                                                         

نوشته: داکتر جلیله سلیمی

امراض روانی یا  فاجعه ی که خاموشانه جامعه افغانستان را تهدید میکند

امراض روانی یکی از مشکلات عمده و مهم  را در جامعۀ افغانی  تشکیل میدهد  که سالانه هزاران  تن از اثر مصاب  شدن و یا  مصاب بودن  به این امراض مشکلات شدید به خود، فامیل  و جامعه به بارآورده  و بعضاً  در نهایت سبب مرگ بسیاری از آنها و افراد سالم جامعه می گردد.

قرار احصایه  ها روز به روز به تعداد  این مریضان  افزایش یافته و بیشترین مراجعین شفاخانه ها  و کلینیک های شخصی را مریضان روانی تشکیل  میدهد. که زیادترین  مصابین را زنان مسن و دختران جوان که سال های سال از این تکلیف رنج می برند در بر میگیرد.

مشکلات روانی مردان جامعه  افغانی  هم کم اززنان نیست  ولی بیشترین آنها با همین مشکلات عادت  کرده اند  و فکر میکنند این  تغییرات در روان یک انسان  نورمال است . کردار، رویه و عادت  های خشونت آمیز بعضی از مردان افغان  که ازنگاه طب روانی یک مرض شمرده میشود در طول سال های متمادی در افغانستان به آن بی توجه بوده اند  وهنوز بیشتر  رسانه ها به نسبت علاقمندی و تحت تاثیر قرار گرفتن به  تبلیغات تمثیلی دموکراسی طلبی   به عمق فاجعه جامعه افغانستان پی نبرده اند  وچنین دوست دارند که مردان افغانی را خشنونت پیشه و خشن معرفی کنند در حالی که این فاجعه را میتوان یکی از ریشه های اساسی در مشکلات روانی  دانست   دراین حالت مردان را کمتر تشویق میکنند تا به داکتر مراجعه  کنند  و این حالت را جز از عادت های روزمره  انها میدانند در حالیکه چنین نیست . خشونت  ، هیجان ، تنفر از خانواده و نزدیکان و یا هم اذیت کردن دوستان و عزیز ترین زندگی   را در طب روانی میتوان  یکی از علایم موجودیت اختللالات روانی و عصبی دانست که باید به آن توجه جدی صورت گیرد  در افغانستان  این امر معمول است مردم فقط  به نسبت اعراض و علایم جسمی  و تکالیف  امراض داخله   نزد دوکتور مراجعه می نمایند و دوکتوران هم در افغانستان با این مشکلات بزرگ سردچار اند که چطور مریضان را قناعت بدهند که هیچگونه مشکل جسمی ندارند . روزانه  ده ها نفر نزد دوکتور مراجعه میکند و شدیدا جانشان را در خطرمرگ  تعریف میکند و بصورت عاجل تقاضای ادویه  را مینمایند وقتی دوکتوران  بعد از بررسی و معاینات صحی از عدم موجودیت مشکلات جسمی برایشان گفت دوکتور بیچاره را به باد توهین میگیرند وبه بی دانشی متهمش میکنند که  خودم بار ها در جریان معاینه مریضان  با چنین مریضان و اشخاص مقابل شدم  مریضان که به بسیار مشکل قبول کرده اند که تکالیف جسمی ندارند. 

امروز تمام  نقاط افغانستان  همه گله از زندگی  دارند، از گذشته های دردناک  ووحشت زا خاطره تلخ  داشته و از ایندۀ خود در هراس اند.

زندگی  برای بسیاری  افراد در افغانستان فقط یک مجبوریت است و زندگی  را فقط یک فضای تیره و تاریک تعبیر میدانند  که این هم ناشی از یک پرابلم  عمده روانی بوده  بیم آن میرود که  این اشخاص به  فجایع و جنایات  تکاندهنده  دست بزنند و یا هم خودکشی کنند . ارتکاب به چنین جرایم تأثیر بدی  را بالای روان افراد سالم جامعه گذاشته و سبب آزار و اذیت جسمی  و روانی افراد سالم جامعه نیز می گردد.

امراض روانی سبب شده است که شیرازۀ بسیاری از فامیل های  افغان  بر هم زده شود  و کانون  خانواده گی آنها را به دوزخی  مبدل سازد، این امراض  تباه کن و خطرناک  چون افعی  زهراگین  زندگی هر فرد افغان را تهدید کرده و گاهی  هم سبب  بدبختی  و دردسر  بزرگ به جامعه شمرد میشود این مریضان  باید چون مریضان امراض حاد و تهدید کننده حیات  شدیدا در حالت عاجل  تحت معالجه و تداوی بهتر قرار گیرند  که متأسفانه مردم ما کمتر به آن توجه دارند.

هر حادثه در طبابت سبب یک مشکل  روانی  میشود  که گاهی  این مشکلات  شدید و گاهی هم کم خواهد بود  که اگر از پیشرفت آن جلوگیری نشود به وخامت می گراید.

پرابلم های آینده روانی از یک تهدید و یا حادثه عادی  و ساده که آن تأثیر بدی آن  کمتر فکر میشود  شروع شده  که نزد  سایکولوجیست ها تروما دانسته شده  که بالای  عواطف  یک شخص  تأثیر میگذارد  که بالاخره این تروما یا زخم  های عاطفی منجر به زخم  ناسور و غیر قابل علاج که سایکولوجیست ها به آن Traumatic Disorder  می نامند  منجر میشود

 مثلا  هر گاه  شخصی  اضافه از چهار هفته بدون کدام عذری دیگری بی خوابی داشته باشد  آن شخص به مرض  پیشرفتۀ روانی مصاب میباشد.

  امراض روانی  شامل امراض ذیل است:

1.    اضطراب  یاanxiety

2.  Depression افسردگی

3.  Schizophrenia جنون جوانی

4. Maniac شیدایی

5  Psychosis   (جنون)

6.Bipolar Disorder

7.Seizure تشنج

8.Neurosisاختلالات عصبی

9. Soma to Formاختلات عصبی و روانی که توام با اختلالات فزیکی است

10.Panic Attack حملات ترس

 اختلاطات آن شامل امراض ذیل است:

 سکته مغزیstroke  

  C.V.A مرگ حجرات مغزی

 T.I.Aحملات اسکیمی گذری یا نرسیدن اکسیجن به صورت موقتی

  Epilepsy فلج

   Coma اغما

 

 فکتور های  که سبب امراض روانی می گردد قرار ذیل است:

 

1.   جنگ های دوامدار و مهاجرت ها

2.   از دست دادن اعضای فامیل و نزدیکان

3.   ویرانی و از دست دادن خانه و کاشانه شان

4.   فقرو وضع اقتصادی وخیم و عدم دسترسی به امکانات اولیه زندگی

5.   خشونت های شدید فامیلی به خصوص برای زنان

6.   کلتور و عنعنات خرافاتی و خرافات پسندی ،رسم و رواج های نا پسند به خصوص برای جوانان.

7.   عدم توجه و احترام  به حقوق حقۀ هر یک از افراد جامعه و مراعات ننمودن آن از طرف همدیگر در جامعه افغانی

8.   بیکاری و نبودن مصروفیت سالم  برای افراد جامعه

9.   عدم دسترسی به تفریح  

10.    غذای غیر مکفی و سؤ تغذی

11. محیط زیست  عقب مانده

 

برای رفع این مشکل چی باید کرد؟

یکی از مسائلی که جای ان در جامعه افغانی و طبابت کشور ما خالی است بحث پرابلم های روانی  و مشوره دهی  روانی است که باید اقرار کنیم که ما در این زمینه نسبت به سائر کشور ها بی توجه هستیم . وقتی مریض از بعد جسمی دچار رنج و تکلیف میشود  به این مسئله توجه جدی  صورت میگیرد ولی به مشکلات روانی اش بی توجه هستیم  .

 برای مثال افرادی که امراض قلبی دارند و نیاز مند جراحی قلب و یا دچار امراض دیگر جسمی و یا ضرورت  به عمل جراحی دیگر اعضای بدن شان میگردد دچار امراض روانی شدید میگردند که دوکتوران افغان صرف به  تداوی مریضان در بخش عضوی مریضان متوجه بوده و مشکلات روانی انها را ازیاد میبرند، در صورت درمان و تداوی امراض روانی آنها شاید این مریضان دارای طول عمر بیشتر باشند.

برای جلوگیری از افزایش امراض روانی باید نکات آتی ذیل در نظر گرفته شود:

 

1.   تأمین  احتیاجات اولیه زندگی برای افراد جامعه

2.   داشتن جای بود و باش معین

3.   عدم مشکلات اقتصادی

4.   جلوگیری از خشونت های جامعه و خانوادگی

5.   ازبین بردن رسوم، عنعنات ناپسند و خرافاتی  که بالای روان تأثیر سؤ دارد

6.   توجه به حقوق حقۀ هریک از افراد جامعه

7.   داشتن مصروفیت سالم و از بین بردن بیکاری

8.   غذائی مکفی و توجه به صحت عمومی

9.   دسترسی به تفریح و محیط زیست سالم

10    آزادی روحی

 

 

[ 90/03/19 ] [ 17:28 ] [ جلیله سلیمی ]
 

                                                    نوشته : داکتر جلیله سلیمی

 

فراموش نکنید که زبان دری لهجه نیست زبان آفرینشگر پارسی است

مدتهاست که  متوجه میشوم  رسانه ها ، نویسنده گان ، شاعران و قلم بدستان ما که خود را  نخبه های زبان  دری و نویسنده ها و  سخن سرایان دری قلمداد میکنند چیز های مینویسند که با زبان اصیل مادری من که دری است  فرق دارد  فاجعه بار تر این است که در طول سال هاست این زبان کهن از چندین جانب مورد تهاجم وستم قرارمیگیرد انهایی هم که در داخل کشور اند این زبان کهن و تاریخی را زبان دوم میدانند و چنان بر جانش چسپیده اند که میخواهند سرنوشت چندین قرن اش را به دست فاجعه بسپارند و درد آور تر از همه این است  که فرزندان اصیل این زبان کهن  نادانسته و یا هم با مدرن پسندی هایشان تاریخ چندین هزار ساله اش را به دست بازی گرفته اند و چنان وانمود میکنند که گویا زبان دری لهجه است نه یک  زبان مستقل.

 گرچه من زبان شناس نیستم تا نوشته  عالمانه در باره این  زبان بنویسم  ولی قرار یاداشت هایم از دوران کودکی که از والدین و بزرگان سخن دان  دور وبرم بیاد دارم  و هم قرار برداشت هایم از منابع معتبر و انتشارات که در معرفی زبان فارسی از منابع خارجی  خواندم  چنین دریافتم که حتی منابع خارجی هم به این  باور دارند  که زبان دری  لهجه نه  بلکه  زبان فارسی قدیم  است حتی یاد آور شده اند که این زبان در زمان قبل از اسلام در همین سرزمین که امروز افغانستانش مینامند و قبلا خراسان و ماورالنهرش میگفتند مروج بوده است  طبق که در تاریخ مینویسند زبان دری یا فارسی امروزی قبل از  قرن چهارم هجری زبان  منحصر به خراسان و ماورالنهر و یا افغانستان کنونی بوده است این زبان در آنوقت در ایران معمول نبود حتی یک شعر هم در همین زمان در زبان فارسی حال دیده نمیشود  در حالیکه در قرن سوم هجری حنظله بادغیسی اولین شعر دری را سروده است .که بعد ها زبان دری  به غرب یا ایران امروز انتشار کرده است.

 اما اينکه چرا عرب‌ها به‌صورت عام زبان دری را  فارسی خوانده‌اند دليلش اولين روياروئ آن‌ها با قوم فارس بود ه و از سوی ديگر فارس‌ها دارای امپراتوری بزرگ بودند و شهرت بيشتر داشتند، بدين‌سان بود که عرب‌ها همه آريايی‌تباران را به ملاحظه منطقه پارس پارسيان، فارس و  زبان هایشان را  فارسی ناميدند.  پارسی  دراصل خودش یک لهجه بوده است که موبدان و علما  به ان سخن میگفتند   . زبان فارسی 1500 سال قبل زبان رسمی ایران شد در حالیکه زبان دری در قرن چهارم هجری زبان رسمی مردمان خراسان و بلخ و بدخشان و ماورالنهر یا افغانستان کنونی بوده است .  زبان  مردم ایران  زبان خوزی بازمانده ی زبان عیلامی یا ایلامی بوده است که در دوران هخامنشی ها و ساسانی ها و داریوش بزرگ  به این زبان حرف میزدند .  ایرانیان  هم به این باور که که خوزستانی ها نگاهدارنده فرهنگ و آیین اصیل ایران کهن اند    بعدها بعد از هجوم اعراب به فارس مردم محلی هم به پيروی از نويسندگان عرب خود را فارس و زبان خود را فارسی می‌خواندند و حتی رسم الخط زبان ها هم تغییر کرد که  اين اشتباه تا امروز هم همه‌جا متداول است

 

ولی در این زمان سخنسرایان دری وآنهایی که چند روزی بوی آب و خاک آطرف مرز را بوییدد  باید فراموش نکنند که زبان دری در اصل آفرینشگر زبان فارسی است و این زبان در اصل از کنار دریای آموی امروزی یا بلخ و بدخشان افغانستان سرچشمه گرفته است.

برای همین است که وقتی با انهایی که خود را به اصطلاح از نخبه گان زبان فارسی میدانند همسخن میشوم حیران میشوم انها چگونه  بیگانه  سخن میگویند گاهی  به خودم میگویم  این همه واژه های جدید را از کجا به این زبان  پیوند میدهند  من که برخاسته از یک خاک و سرزمین  هستم که همه نیاکانم دری زبان بودند چرا  حالا به زبان و اصطلاح سخن سرایان دری نابلدم؟ یا من بیگانه ام یا انها.

 آن زبان را که درزادگاهم بدخشان که  مهد ادیب پروران دری وزادگاه  زبان دری است آموخته بودم چیزی دیگری بود چرا من نمیدانم که اینها چی میگویند؟  واژه های که من برای خارج دیده ها ی کشورم استفاده میکنم ان را لهجه بدخشانی میدانند در حالیکه چنین نیست در لهجه تنها ادای واژه ها تغییر میکند نه اینکه واژه  کاملا تغییر کند . من باور دارم  این همان واژه های اصل دری است که در بدخشان گویش دارد .  چرا ما بدخشانی ها  از گفتن واژه های چون کشتل ـ یخن و یا  و یا هم از کرته  یا پیراهن و یا هم تاقین  یا کلاه  خجالت بکشیم اینها که واژه های اصل دری اند  در  بدخشان کوچک را خورد و بزرگ را کلان میگویند به برادر دادر به پول ـ پیسه  به ثروتمند ـ بای  به فقیر ـ  غریب  به  سیب زمینی  کچالو و به گوجه فرنگی بادنجان رومی و یا هم به شهرستان دهکده یا قشلاق میگوییم  . چرا ما مانند سابق به جاده سرک نمیگوییم مگر چرا به  کودکان خود بچه هایمان بگوییم . دربدخشان به پسر بچه میگویند و درنوشت فرزندانمان گفته میشود.و یا بعضی ها وقتی از حالت و چیزی لذت ببرد میگوید حال کردم . م هیچگاه به ای جمله ا آشا بلد نشدم . برای همین است که برای این جمله تعبیر های متعدد میکنم.

 متاثر کننده تر از این است  سخنسرایان دری که  که خودشان  را هسته گذاران بنیاد های دفاع از زبان  دری مینامند وقتی به سروده هایشان متوجه میشوم بسیاری  واژه هایشان  در نظرم نا آشنا  میایند . شعری را از این دسته اینجا بخوانید.

روحم و روی ابر می خوابم
خسته‌ام ، توی قبر می‌خوابم!

توی یک قبر تنک و بن بستم

مثل یک مرده در خودم هستم

عطر بالش یواش میاید

بوی سیب از صداش میاید

 

من  در زبان دری واژه بنام ( توی ) را نمیشناسم  ما در زبان دری به توی یا طوی  ازدواج کردن را میگوییم . ولی  چیزی که از شعر دریافتم شاید هدف شاعر داخل یا بین قبر بوده است که  پس در زبان دری به این واژه  درون میگوییم. و یا هم برای یواش در زبان دری آهسته  میگویند که برای من و انهایی که ایران نرفته اند یواش واژه نا اشنا است و حتی در کتاب ها و اشعار قدیم فارسی هم کمتر از این واژه ها  خوانده ام

این که در روی کاغذ است  هر چه است میگذریم ولی ای کاش گوشی نمیبود که این سخنسرایان بزرگ را در هنگام سخنرانی نمیشندیم تا اینقدر رنج نمیبردیم  از میان صد واژه فارسی ایرانی یک واژه دری را هم ذکر نمیکنند  بعضا میبینم  کسانی که پای شان را چند قدمی دور تر از مرز کشور گذاشتند واژه های را استفاده میکنند که  حیران میشوم  دراوایل فکرمیکردم. شاید  نیاکان من  و یا والدینم در آموختن زبان  به من اشتباه  کردندولی بعد از اینکه به ریشه مساله پی بردم بسیار متاثر شدم دیدم که  .. نه والدینم  همان اصل دری سچه و درست گپ میزدند ولی  انچه حالا میشنوم فقط یک تقلید بیش نیست و اینها بنام سخنسرایان دری  در حال تاراج کردن زبان  اصیل دری اند .

 

 گرچه با مسرت این را میدانم شمار زیادی از  ازبک تباران و ترک تباران افغانستان امروز هم خود را سخن سرایان دری میدانند و از برکت این زبان شهرت و پول یافتند و به جایی رسیدند  ولی   انها هم  باید متوجه باشند که به حال این زبان کهن جفا نکنند  اگر میخواهند دری بسرایند نباید حا شیه روی کنند  و از دیگران تقلید نمایند .  

 زبان دری  زبان شهرنشينان بود، ودر دربار با آن سخن می‌گفتند و منسوب به درباریان  پادشاهی  وقت  بوده است . این زبان لهجه گویش مردمان خراسان و مشرق، زبان مردمان بلخ  و بدخشان در آن بيشتر است.

این لهجه به نسبت واژه  های ادیبانه و تشریفاتی اش   بیشتر مورد توجه و علاقه درباریان آن وقت بودو زبان مورد پسند  پادشاهان بوده است  و حتی در آن زمان به نسبت خوش خوانی اش پرنده گان خوش آواز را هم به نام دری نام نهاده بودند مانند کبک دری .

در زبان پر باردری بهترین و اصیل ترین واژه های اصیل زبان فارسی  را میتوان یافت  و حتی بیشترین هایش هم در کتب عربی استفاده  شده است  زبان دری زبان  علمی و ادبی و زبان سرایش شعر و نثر بوده است آثار بزرگترین شاعران و نویسندگان فارسی  به همین زبان نشر شده است طبق که حافظ میسراید

 

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

 

ولی متاسفانه در این اواخر در رسانه های فارسی دری زبانان افغانستان  دیده میشود که اکثرا افغانهای ما زبان دری مادری خود را که روزگاریبهترین و شایسته ترین  بود فراموش کرده و کوشش میکنند اصطلاحات فارسی ایرانی را در گویش روزمره و حتی در نوشته های  خود استفاده کنند واژه  های که در زبان فارسی ایرانی هم  جنبه تاریخی ادبی آن  بسیار ضعیف بوده و هیچ بنیاد تاریخی با زبان فارسی هم  ندارد.

 

 

 

[ 90/02/01 ] [ 14:40 ] [ جلیله سلیمی ]

                                                                

چند سخن در باره شعر ((گیلم میتند ))از شاعر جوان بدخشانی

 لطف الله مشعل

طبق معمول بعد از سیر به سایت های انترنتی سری زدم به یکی از وبلاگ های ادبی که انجا از میان اشعار به اصطلاح خوب و خراب  شعری خواندم که سخت مرا تحت تاثیر قرار داد  خواستم به پاس احساس زیبای این شاعر چند سخن بنویسم. بهتر است قبل از همه شما هم این شعر زیبا را بخوانید.

 گیلم میتند

  مادرم درسایه ی انگور گیلم میتند

مادرم تا انتهای نور گیلم میتند

 مادرم یاد خشونت جلسه میگیرد به بام

با سیاسر های دشت دور گیلم میتند

 مادرم یک پایه یی از روزگار خانه است

آدم ناخوانده است، مجبور گیلم میتند

 مادرم از نسل اشرافانِ دریا بوده است

بی تکلف، با هجوم تور گیلم میتند

 مادرم در پیشتازی های خود مشکوک نیست

ازدحام جاده را با شور گیلم میتند

 مادرم شاید عسل درخواب دیده دینه شب

پا به پای لشکر زنبور گیلم میتند

 مادرم! گفتم که کار بانوان تحریم شده

باوجود بودن سانسور گیلم میتند

 مادرم در قصه ی رنج جوانی هاش نیست

حال باخوشبختیی این پور گیلم میتند

 این شعر از بی نظیر اشعار است که با این وسعت اندیشه و زبان گویا و تصویر قشنگ  تا حال خوانده ام . 

شعر لطف الله مشعل تصویر زیبای و حقیقت تلخ از یک مادر بدخشانی را بازگو میکند .

 

 او خوب دانسته است که برای مادرش چی بسراید . اوحقیقت زندگی زنان همدیارش را  بسیار زیرکانه و دقیق در ذهنش ترسیم کرده است  قلم زیبایش گویا درد ها و زبان ناگفته هایش شده است.

لطف الله مشعل را نمیشناسم و هیچ شعری دیگری از این شاعر جوان بدخشانی نخوانده بودم که بتوانم در باره دیگر اشعارش قضاوت کنم ولی این شعرش مرا به این باورمند میسازد که توانایی خاص درشعر سرودن دارد. 

این شعر مرا به یاد زنان آبدیده بدخشان میاندازد که با چی مشکلات دست و پنجه نرم میکنند و با چی رنج های دست به گریبان اند طبق که شاعر میگوید

مادرم درسایه ی انگور گیلم میتند

مادرم تا انتهای نور گیلم میتند

  زنان بدخشان را از جمله زحمتکش ترین زنان افغانستان میدانم آنها معمولا  تا انتهای نوربا تنیدن گیلم شب را به صبح میرسانند تا تار های گیلم تنیده  شان سرنوشت آینده کودکان شان را از  بادهای  منحرف کننده فقر  نجات بدهد  انها با شهامت چون کوه استوار در برابر فرزندان شان و شوهران فقیر شان  میاستند و با ناملایمات روزگار دست و پنجه نرم میکنند .

 مادرم در پیشتازی های خود مشکوک نیست

ازدحام جاده را با شور گیلم میتند

 برای مادران بدخشانی اگر مزدی از پشت میز دفترامکان پذیر نباشد و شرایط کاربیرون از خانه مهیا نشود درچارچوب خانه با سرانگشتان هنر آفرین شان همیشه شاهکار میافرینند و مانند تنیدن  گیلم  بسا توانایی ها و خلاقیت های بیشماری دیگری دارند .هنرواستعداد دستان هنر آفرین شان همیشه بزرگترین حمایت کننده و تکیه گاه زندگی انها بوده است   تا در شرایط فقر و با وجود محدودیت های بیش از حد زندگی  فرزندان شان را با زیور دانش و علم آراسته بسازند.

 مادرم! گفتم که کار بانوان تحریم شده

باوجود بودن سانسور گیلم میتند

 برای مادر بدخشانی فرزند با دانش  بزرگترین افتخار انها است انها فرزندان  با تحصیلات عالی را بزرگترین سرمایه زندگی خود میدانند.برای همین است که هر گونه مشکلات را قبول میکنند تا فرزندان شان درس بخوانند .

 زنان بدخشان با وجود فشارهای سخت زندگی از پا نمیافتند با انرژی و با عزم راسخ با ناملایمات زندگی مبارزه میکنند

 مادرم در قصه رنج جوانی هاش نیست

حال با خوشبختی این پور گیلم میتند

 شعر لطف الله مشعل یک تصویر قشنگ و زیبا را با هزار زبان بیان میکند . .برایش این شاهکارش را تبریک میگویم.

 

  .      

[ 90/01/04 ] [ 10:24 ] [ جلیله سلیمی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جلیله سلیمی هستم جای پای من و همه ی نیاکانم را کوچه ها ، تپه ها و خاک بدخشان بیاد دارند . بسیار کوچک بودم که دست به قلم بردم و چیز های مینوشتم بعد پاکش میکردم و بعضی وقتها از چشم دیگران پنهانش میکردم تا مبادا وسیله مسخره ساختنم شوند . از کودکی دوست داشتنی ترینم کتابهایم بودند . زندگی را با جنگ آغاز کردم . الفبا مکتب را هم با صدای انغجار راکت ، بمب و صدای گوش خراش طیاره هاآغاز کردtم . دوره دانشگاه هم بدتر از همه بود هر روز شاهد فاجعه مرگ و ویرانی مردم و کشورم بودم تحصیلاتم را در دانشکاه با دوره های جنگ های داخلی شروع کردم و با جنگ ختمش کردم . دوره های که هر روزش برای من خاطره تلخ آفرید و هر لحظه هر جا شاهد مرگ ، قتل و بدختی و ویرانی بودم .
نمیدانم چرا در جاده زندگی در دو مسیر قدم گذاشتم دو راهی که به باور دیگران با هم سازگار نیستند در دانشگاه طب کابل درس خواندم و از آنجا دیپلوم داکتر طب را به دستم دادند بعد به جامعه سراپا درد و بدبختی و تاثر فرستادندم تا مداوای بیماران را کنم مدتی اینجا و آنجا در خدمت بیماران بودم . بیماران که سراپا درد و غم بودند و مملو از هزاران بدبختی ، بار یکدنیا بدبختی را هر روز بر دوش میکشیدند .
مشغولیت های روزمره من در رشته کاری ام مرا از کاروان ادبیات اندکی عقب میگذارد ولی نظر به علاقمندی ام گاهگاهی دست به قلم میبرم و چیز های مینویسم .
زندگی را آنقدر ها برایم مهربان نیافتم . از نا مهربانی های زندگی گاهی گاهی با قلم همصحبت میشوم کلمات را به نام شعر مینویسم .
این هم نمونه از سروده هایم




ویرانگر

طوفان تند قامت سروی رسا شکست
هر شاخه شاخه در تن این بینوا شکست

عطر نسیم صبح به گل بوسه زد ولی
یک شهر غنچه در تن شب های ما شکست

جام بلور پر ز می ناب را گذاشت
نا سر کشیده شیشه مینای ما شکست

یک عابر پیاده بیامد گذشت و رفت
در زیر گام خود قدح و جام ما شکست

آتش فگند در حرم با صفای ما
از جهل و فتنه رشته مهر و وفا شکت

در ظلمت سیاه دلش کور کور شد
سوگند خود به بارگه کبریا شکست



من دخت ز دامن بدخشان هستم
کز گوهر معرفت درخشان هستم
شاهین به قله های پامیرم من
پرورده ی آغوش خراسان هستم
امکانات وب
بک لینک طراحی سایت